تحقیق رایگان درمورد رضایت زناشویی

دانلود پایان نامه

اعتمادی و محبت و حمایت را به خشم و انتقام تبدیل می‏کند. ترافورد در پژوهش خود که با صدها مرد و زن مطلقه انجام داده ویژگی‏های روانی – عاطفی آن ها را چنین گزارش کرده است : اضطراب، تشنج، تنهائی، احساس عدم کفایت و بی لیاقتی، احساس شکست، عزت نفس پایین، عدم تعلق و وابستگی، از هم پاشیدگی، عدم کنترل، قربانی بودن، بیچارگی، خشم، عصبانیت، در پی انتقام، احساس گناه، ترس و وحشت و امثال آن (بنی جمالی و همکاران،1383).
عوامل گوناگونی در بروز طلاق موثر است که از جمله می‏توان به عوامل اقتصادی، اجتماعی، روانی و عوامل تنش زای درونی و بیرونی اشاره نمود. علل موثر بر طلاق را می‏توان ناسازگاری رفتاری و اخلاقی، دخالت بی جای خویشاوندان، گرفتن یا داشتن زن دیگر، فساد اخلاقی، اعتیاد، عدم احساس مسئولیت مرد نسبت به خانواده، آزار واذیت توسط مرد، تنفر از همسر، بیماری روانی، مشکل امرار معاش، ازدواج در سنین پایین و اختلاف سنی و فرهنگی زیاد بر شمرده است.
مشکلات اقتصادی و معیشتی، تن دادن به ازدواج‏های موقت و یا خارج از عرف اجتماعی، افسردگی، سرخوردگی و کاهش رضایت از زندگی، پذیرش نقش‌های چندگانه و تعدد نقش ها، روی آوردن به آسیب‏هایی همچون قتل، خودکشی، اعتیاد، فحشا، سرقت، انزوا و اختلال در مناسبات و تعاملات اجتماعی، مشکلات جنسی و روی آوردن به انحرافات جنسی و فساد اخلاقی، مشکلات ناشی از عدم حضانت فرزندان، دلتنگی و از دست دادن سلامت روانی و جسمی و… از جمله آثار و پیامدهایی است که زنان مطلقه با آن درگیر می‏باشند (لطافت، 1390).
در کنار عوامل متعددی که بر سلامت زندگی زناشویی تأثیر میگذارد سبک دلبستگی نیز از جمله ویژگی‏های مؤثر بر خانواده است. بالبی(1980) اظهار داشت که دلبستگی ایمن و ناایمن بر حسب مدل‏های کارکرد درون روانی که اشخاص درباره خود و دیگران رشد می‌دهند، فهمیده می‏شود. این مدل‏ها، بازنمایی‏های کلی از خود و دیگران، هستند که کودکان آن‌ها را به عنوان راهنما در تعبیر و تفسیر حوادث و شکل دادن تجارب خود در روابط انسانی به کار می‌برند. کودکان با مراقبان حساس و پاسخ دهنده، نتیجه خواهند گرفت که مردم قابل اعتماد هستند و آنان نیز ارزشمند و دوست داشتنی اند، در نتیجه یک مدل کارکرد درون روانی مثبت از خود و دیگران در خود رشد می‌دهند. کودکان با مراقبان غیرحساس، بی‌اعتنا یا سوء‌استفاده‌گر، نتیجه خواهند گرفت که مردم غیر قابل اعتمادند و آن‌ها نیز بی‌ارزش هستند، در نتیجه یک مدل کارکرد درون روانی منفی از خود و دیگران در خود رشد می‌دهند.
بارسولومو و هورووینز (1991) مفهوم بالبی را در مورد مدل‏های کارکردی اخذ کردند و در مطالعه سبک‏های دلبستگی بزرگسالان به کار بردند. آن ها چهار سبک دلبستگی متفاوت براساس دو وجه مدل‏های کارکردی از خود و دیگران را معرفی کردند، ایمن، اشتغال خاطر، هراسان و دوری گزین.
فوگل اظهار می‌دارد که دلبستگی، پیوند هیجانی پایدار بین دو فرد است. به طوری که یکی از طرفین کوشش می‏کند نزدیکی یا مجاورت با موضوع دلبستگی را حفظ کرده و به گونه ای عمل کند تا مطمئن شود که ارتباط ادامه می‌یابد. بالبی معتقد است که این گره‌های هیجانی متقابل که به نزدیکی مادر و کودک منجر می‏شود نخستین تجلیات دلبستگی محسوب می‏شوند. دلبستگی، نگهدارنده نزدیکی متقابل بین دو فرد در تمام مراحل زندگی است(خانجانی، 1384).
تحقیقات نشان می‏دهد کیفیت روابط مادر – کودک در دوران کودکی در تحول الگوهای عملی از اهمیت ویژه ای برخوردار است و روابط نزدیک و صمیمانه در بزرگسالی نیز تحت تاثیر همین الگوهای عملی قرار می‌گیرد (فنی و نولر، 1996، هازن و شیور، 1987). دلبستگی‌های دوران شیرخوارگی نقش مهمی در توانائی شخص برای برقراری روابط در بزرگسالی دارند(کاپلان و سادوک، 1375). به عبارتی سبک دلبستگی فرد، شامل سبک‏های ایمن، اجتنابی و دو سوگرا، تاثیر فراگیری می‏تواند روی روابط او با افراد دیگر داشته باشد( فنی، 1996). مظاهری (1379) نیز در پژوهشی نشان داد که رابطه قوی و مهمی بین سبک دلبستگی، ساختار خانواده و همسازی زناشویی وجود دارد به نحوی که نشان دهنده اهمیت دلبستگی زوجین به عنوان مولفه ای مهم در شکل گیری روابط خانوادگی است.
تحقیقات طولی تاثیرات طولانی مدت شیوه تربیتی والدین در دوران نوپایی و کودکی را در دلبستگی بزرگسالان تایید کردند. ثبات، تداوم و پیوستگی دلبستگی دوران کودکی تا بزرگسالی 64-61 درصد گزارش شده است (میکولینسر و شاور، 2007).
در خصوص ارتباط بین سبک دلبستگی ایمن و رضایت زناشویی در مطالعه‌ی اندروز و همکاران (1989) نشان دادند که سبک دلبستگی ایمن با سطوح بالاتر رضایت زناشویی همبسته می‏باشد. در عوض زوج‏های ناایمن سطوح پایین‌تر رضایت زناشویی را گزارش دادند (به نقل از شریفی، 1379). فینی و نولر(1996) در پژوهشی به بررسی رابطه بین دلبستگی و روش های حل تعارض و رضایت زناشویی پرداختند. نتیجه این تحقیق نشان داد که دلبستگی ایمن با رضایت زناشویی زوجین همبستگی مثبت دارد. هم‏چنین مذاکره دو جانبه درباره حل تعارضها، مهمترین عامل واحدی بود که رضایت از ازدواج را برای زنان و مردان پیش بینی می‏کرد. بشارت (1385) در مطالعه ای نشان داد که زوج‏هایی که دلبستگی ایمن داشتند، وابستگی، اعتماد، تعهد و رضایت زناشویی بیشتری داشتند و زوج‏هایی که دارای سبک‏های دلبستگی اجتنابی و دو سوگرا بودند مشکلات بیشتری در رابطه زناشویی خود داشتند.
پژوهش‏های دیگری حاکی از آن است که افراد دلبسته‏ی ایمن روابط سالم تری در بزرگسالی دارند و در روابط خود پایدار هستند(فنی و نولر، 1996). در مقابل، افراد ناایمن در روابط بزرگسالی خود سطح پائینی از رضایت، تعهد واطمینان را نشان می‏دهند (سیمپسون، 1998). تعداد دیگری از پژوهش‏هاتاثیر سبک دلبستگی زوجین را در کیفیت روابط زناشوئی تائید کرده اند. هم‏چنین همسران افراد ایمن رضایت بالاتری را گزارش می‏کنند (وایت وی، 2001). این همسران عشق و علاقه بیشتری را نسبت به یکدیگر نشان میدهند (ووینگ 1998، به نقل از امیری، 1390).
پیستول (1989) به نقل از امیری (1390) سبک دلبستگی را در ارتباط با حل تعارض و رضایت در روابط مورد بررسی قرار داد؛ نتایج پژوهش وی موید آن بود که آزمودنی هایی که دلبسته ایمن بودند سطوح بالایی از رضایت در روابط را نشان دادند هم‏چنین نسبت به دلبستگی‌های اجتماعی و دوسوگرا راهبردهای یکپارچه و مصالحه آمیزتری در حل تعارضات اتخاذ می‏کنند.
سیمپسون و همکاران (1998) رابطه بین سبک‏های دلبستگی، حمایت دهی و حمایت خواهی را در تعارضات زوجین نشان دادند. آن‏ها دریافتند که مردان دلبسته‏ی ایمن حمایت بیشتری ارائه می‏کنند در حالی که مردان دلبسته اجتنابی، چنین حمایتی را نشان نمی‌دهند و زنان دلبسته ایمن حمایت بیشتری را نسبت به زنان دلبسته اجتنابی طلب می‏کنند.
پژوهش‏های دیگری وجود کنش مراقبتی متفاوتی را بین زوج‏هایی با سبک‏های دلبستگی متفاوت نشان دادند. نتایج این پژوهش نشان می‏دهدزوج‏های ایمن مراقبت بیشتری را در تعاملات زوجی خود نسبت به همسرشان نشان میدهند و زوج‏هایی که مراقبت بیشتری دریافت می‏کنند رضایت بیشتری از زندگی خود احساس می‏کنند (فنی، 1996).
همانطور که پیش‏تر گفته شد؛ عزت نفس نیز از جمله ویژگی‏هایی است که از یک طرف متاثر از خانواده است و از طرف دیگر بر خانواده تأثیر می‏گذارد. به باور راجرز تمامی انسان‏ها به حرمت نفس و عزت نفس نیازمند می‌باشند. در درجه نخست، عزت نفس نشان دهنده‏ی احترامی می‌باشد که دیگران برای ما قائل هستند. هنگاهی که پدر و مادر به فرزندان خود،توجه مثبت غیر مشروط نشان می‌دهند و آن هارا جدا از رفتارهایی که دارند به عنوان انسان‏ها یی که از شایستگی‌های درونی برخوردارند می‌پذیرند، در اصل به رشد عزت نفس آن‏ها کمک می‏کنند.اما هنگامی که والدین به کودکان توجه مثبت مشروط نشان می‌دهند، و در واقع هنگامی آن‏هارا می‌پذیرند که به شیوه‏ی مورد نظر و مطلوب رفتار می‏کنند، کودکان درشرایط ارزشی قرار می‌گیرند و گمان می‏کنند که فقط هنگامی شایستگی دارند که مطابق با خواست والدین رفتار کنند. برای آنکه هر شخص توان بالقوه ی منحصر به فردی دارد، کودکانی که به شرایط ارزشی دچار می‌گردند، تا اندازه‌ای در درون خویش احساس ناامیدی می‏کنند. آن‏ها نمی‏توانند کاملا مطابق با خواست دیگران عمل کنند. و با خود نیز روراست باشند. اما، این مساله به این معنا نیست که ابراز خود، ناگزیر، به تعارض منجر می‌گردد. به باور کارل راجرز هنگامی که در تلاش برای رسیدن به توان بالقوه‏ی خویش، دچار ناکامی می‌گردیم، به دیگران آسیب می‌زنیم یا به شیوه‌های ضد اجتماعی رفتار می‌نماییم. بنابر گفته راجرز آگاهی از وجود احساس‌ها و تمایلات ناسازگار با خود پنداره‌ی تحریف شده موجب اضطراب می‌گردد و چون اضطراب ناخوشایند می‌باشد شخص تلاش می‏کند تا وجود احساس‌ها و تمایلات واقعی و اصیل خویش را انکار کند. به باور راجرز مسیر خود شکوفایی به روراست بودن با احساس‌های واقعی، پذیرفتن و عمل نمودن به آن‏ها نیاز دارد و این هدف اصلی روش روان درمانی راجرز یعنی درمان مراجع محوراست. او معتقد بود که ما درباره ی این‏که چه کسی می‏توانیم باشیم، تصورات ذهنی داریم. این تصورات که خود آرمانی نام دارد مارا بر می‌انگیزد تا تفاوت بین خودپنداره و خود آرمانی را کاهش دهیم(گنجی،1385).
تاثیر متقابل عزت نفس و تجربه‌های موفقیت و شکست در زمینه‌های مختلف شخصی و بین شخصی به ویژه در داخل خانواده‏ها در پژوهش‏های مختلف تایید شده است. کوپر اسمیت(1967) با مطالعات وسیع خود در مورد عزت نفس به این نتیجه رسید که افراد دارای عزت نفس بالا در مقایسه با افراد دارای عزت نفس پایین، استرس، اضطراب، درماندگی و نشانه‌های روان تنی کمتری دارند و حساسیت کمتری نسبت به شکست و انتقادات نشان می‌دهند. عزت نفس هم‏چنین با کنجکاوی در مورد خود و محیط، احساس کفایت و شایستگی و نگرش مثبت به خود همبستگی دارد.
از لحاظ نظری طلاق معمولاًبه دوره ای بحرانی در زندگی فرد تبدیل می‏شود که در آن،ویژگی‏های روانی وی را تحت تاثیر قرار می‏دهد.در این بین عزت نفس افراد درگیر در طلاق به شدت کاهش می‌یابد، در این بین زن مطلقه با تنش‌های فردی و اجتماعی بالاتری رو به رو می‏شود او خود را سرزنش کرده و نسبت به زنان عادی احساس عدم شایستگی می کند خودپذیری و دیگر پذیری او به شدت نزول یافته و احساس امنیت خاطر نمی‏کند، به دلیل شکسته شدن پیوند عاطفی در زندگی زناشویی، نسبت به سایر افراد جامعه نیز خود را متعهد نمی‏داند. این نوع سرخوردگی او را با استرس و اضطراب بالایی رو به رو می‏کند (لطافت، 1390).
حامدی(1383)در پژوهشی تحت عنوان بررسی رابطه سبک‏های فرزند پروری و عزت نفس زنان متقاضی طلاق به این نتیجه رسید که میان جدایی عاطفی و سطح عزت نفس زنان رابطه معنادار وجود دارد.
شفیعی(1383)در پژوهش خود بر روی زنان متقاضی طلاق به این نتیجه رسید ترس از آینده و به خطر افتادن آبرو در میان آشنایان، موجب پایین آمدن احساس اعتماد به نفس و عزت نفس این افراد می‏شود به نحوی که بسیاری از این افراد با توجه به زندگی در محیط سنتی آرزوی مرگ دارند.
جوکار(1388) در پژوهش خود بر روی زنان مطلقه به این نتیجه رسید که این زنان از سطح پایینی از تاب آوری و عزت نفس نسبت به زنان عادی برخوردارند.
کوهن(2009) به نقل از جوکار (1388) در پژوهشی تحت عنوان عزت نفس و سلامت روان زنان مطلقه به این نتیجه رسید که عزت نفس این زنان پایین بوده و با سلامت روان آنان نیز رابطه هم جهت و منفی دارد. شرینگهام (2007) نیزدر مطالعه خود در بین زنانی که در خانواده‏های آشفته زندگی می‏کردند به این نتیجه رسید که تاب آوری و عزت نفس این زنان در مقایسه با زنان خانواده‏های منسجم در سطح نازلتری قرار دارد (شرینگهام به نقل از جوکار،1388).
پژوهش‏های مشابه دیگری در این زمینه وجود دارد از جمله موهر و همکاران(2006) در تحقیقی بر روی زنان متقاضی طلاق دریافتند آنان از اختلالات روانی شدیدتری از جمله نارضایتی از والدین و عزت نفس پایین تری نسبت به زنان عادی برخوردار بودند و فرچی (2004) نیز در نتایج خود از یک مطالعه میدانی به این نتیجه رسید که زنان مطلقه دچار اضطراب و اختلال پس از سانحه بالا و عزت نفس پایینی برخوردارند (فرچی به نقل از پلرین،2005).
آماتو(1994) در پژوهش خود تحت عنوان کودکان طلاق به بررسی مقایسه ای شرایط روحی کودکان طلاق و والدینشان با کودکان و والدین عادی پرداخت. بر اساس این پژوهش میانگین سطح سلامت روانی و عزت نفس این کودکان و والدینشان با کودکان عادی و والدین آنها تفاوت معناداری وجود داشت، به نحوی که سطح عزت نفس افرادی که طلاق را در زندگی خود تجربه کرده بودند، پایین تر از افراد عادی و خانواده‏های مستحکم بود.
با توجه به موارد فوق پژوهشگر به دنبال پاسخگویی به این سوال است که آیا بین سبکهای دلبستگی و عزت نفس زنان متقاضی طلاق و زنان عادی تفاوت معنی دار وجود دارد یا خیر؟
3-1- ضرورت انجام تحقیق:
خانواده به معنای واقعی پناهگاه اعضایش است و با توجه به سلسله مراتب درون خود به اعضایش احساس امنیت می‏بخشد. خانواده همواره پایدارترین و مؤثرترین وسیله حفظ ارزش‏ها و نگرش‏ها و وسیله‏ی انتقال این ویژگی‏ها به نسل‏های بعد بوده است. امروزه روند شتابان تحولات اجتماعی ارتباطات فوق را سست می‏کند و این رکن بنیادی و مقاوم حیات اجتماعی را در جریان تحول قرار می‏دهد. اهمیت این تحولات دگرگون‏ساز و پیامدهای آن در روابط میان زن و مرد، پدر و مادر و فرزندان، نقش شبکه‏ی خویشاوندی و غیره سبب شده که موضوع خانواده به یکی از مسایل مهم مطالعه و پژوهش در سال‏های اخیر تبدیل شود (آزاددار مکی، زند و خزایی، 1379).
در زندگی اکثر کودکان و نوجوانان، خانواده همواره یک تکیه‏گاه محسوب می‏شود و نخستین مدرسه سلامت روان است از این رو شناخت به موقع و آگاهی از مشکلات عاطفی و روانی خانواده می‏تواند به کاهش آسیب‏های اجتماعی از جمله طلاق، خودکشی و سوء مصرف مواد کمک کند. اهمیت خانواده در این است که وظیفه جامعه‏پذیری و تربیت نسل‏های آتی را نیز بر عهده دارد. در حال حاضر خانواده‏ها دچار انواع آسیب‏پذیری و بحران هستند که برخی از آن‏ها عبارت است از طلاق، اختلاف و تضادهای زناشویی، خودکشی، کودک آزاری، فرار دختران و اعتیاد. این بحرآن‏ها موجب می‏شود که خانواده نتواند به عملکرد اساسی خویش یعنی رشد عاطفه و وجدان اخلاقی عمل کند و هرگاه بنیان عاطفی و اخلاقی خانواده که از همبستگی اعضایش نشأت می‏گیرد، متزلزل شود تصور سایر انحراف‏های اجتماعی نیز دور از ذهن نخواهد بود (موسوی و سجادی، 1382، به نقل از لطافت، 1390).
به همان اندازه که خانواده محل امنی برای اعضای خود محسوب می‌شود؛ طلاق یک معضل اجتماعی است که زندگی افراد درگیر را به شدت تحت تاثیر قرار می‏دهد. طلاق نه تنها سبب گسیختن پیوندهای زناشویی می‏شود، بلکه اغلب سبب از هم پاشیدن و آسیب دیدگی روابط بین والدین و کودک نیز می‏شود. طلاق علل متفاوت روانی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی نیز دارد و بالاتر از همه یک پدیده روانشناختی است که در شرایط یکسان اجتماعی همه افراد به طلاق روی نمی‏آورند و لذا باید روحیه طلاق گرفتن در افراد وجود داشته باشد (ساروخانی، 1377).
طبق تعریف بالبی (1969) دلبستگی پیوند عاطفی کودک در حال رشد و مادر، که مسئولیت اصلی در مراقبت از وی را بر عهده دارد می‏باشد. دلبستگی به طور کلی به پیوند عاطفی میان افراد اطلاق می‏شود و در واقع افراد برای ارضاء نیازهای عاطفی خود به یکدیگر تکیه دارند. تصور محققان این است که دلبستگی ایجاد شده در دوران کودکی همچنان به مراحل بعدی زندگی تداوم می‌یابد و زندگی فرد را تحت تاثیر قرار می‏دهد. منتهی در بزرگسالان منبع دلبستگی ممکن است تغییر یابد و دلبستگی به همسر و افراد دیگر جایگزین دلبستگی به مادر گردد. همچنین دلبستگی ماهیت متقابل دارد و در هر دو شریک دلبستگی ب

دیدگاهتان را بنویسید