رویکردهای پرخاشگری از نظر روانشناسی

 

2-3-5- رویکردهای پرخاشگری

تعیین ماهیت و علت پرخاشگری موضوعی است که از دیرباز توجه دانشمندان علوم مختلف فیزیولوژی ، رفتار شناسی جانوری ، جامعه شناسی و روان شناسی را به خود جلب کرده است ، لذا دیدگاه ها و نظریه های متفاوتی درباره پرخاشگری مطرح شده است و هر کدام از این دیدگاه ها در مورد علت پیدایش پرخاشگری و نحوه کنترل آن عقاید خاص خود را عنوان کرده است . در اینجا به مرور برخی از این دیدگاه ها می پردازیم .

 

2-3-5-1- رویکرد روان تحلیل گری

” فروید ” در نخستین آثار خود ، ریشه ی رفتار آدمی را به طور مستقیم یا غیر مستقیم از کشاننده زندگی می دانست . پرخاشگری در این وهله از موضع گیری وی ، صرفاً  واکنشی در قبال منع تکانه های لیبدویی قلمداد می شد . پس از جنگ جهانی اول ناظر ( 1372 ) تدریجاً دیدگاهی دیگر در باب مبنا و ماهیت پرخاشگری اتخاذ کرد . از نظر وی یک کشاننده اصلی ثانوی به نام کشاننده ی مرگ وجود دارد که انرژی آن به سوی موضوع بیرونی هدایت می شود که این اساس پرخاشگری نسبت به دیگران را شکل می دهد . بنابراین از دیدگاه فروید ، پرخاشگری از تغییر مسیر کشاننده خود تخریب گری مرگ از فرد به سوی دیگران نشات می گیرد ( بارون ، 1977 ) .

بدین ترتیب فروید در موضع گیری نخست وجود غریزه ی مستقل را در کنار غرایز صیانت ذات و جنسی نپذیرفت و در وهله بعد با طرح کشاننده ی مرگ در برابر کشاننده ی زندگی پرخاشگری را به منزله ی نمود و نشانه ای از کشاننده ی مرگ تلقی کرد ( بارون ، 1977 ) .

” ملانی کلاین ” نظریه وجود یک تعارض نخستین بین کشاننده ی  زندگی و کشاننده ی مرگ را مورد بازنگری قرار داده است و در این راه به افکار فروید وسعت بخشیده است و با اتکاء بر روان شناسی مرضی کودک و بزرگسال به فراهم آوردن نظریه تحول نخستین که مبتنی بر تعارض مبنایی بین کشاننده زندگی و مرگ است ، پرداخته است . چنین تعارضی موجب می شود که ” من ” نخستین رشد نایافته در معرض دلهره قرار گیرد ، دلهره ای که تجلی آن در نوزاد خیال پردازی های ویرانگر است ، نیاز به گاز گرفتن ، بلعیدن و جز آن . بنابراین کلاین همانند فروید ، پرخاشگری را نیروی کاملاً ویرانگر می داند ( دادستان ، 1367 ) .

” آنا فروید ” که به توصیف منظومه ای از مکانیزم های دفاعی در مراحل تحول بهنجار پرداخته ، فرآیندهای دفاعی مرتبط با پرخاشگری ، مانند همانند سازی با پرخاشگری ، بازگشت پرخاشگری بر علیه خود و پرخاشگری و فرامن را تعیین نموده است . او همچنین آثار متفاوت پرخاشگری را چه از لحاظ خطری که برای سازش یافتگی اجتماعی به همراه دارد و چه از حیث نقش سودمندی که در تحول بهنجار ایفاء می کند ، مشخص نموده است ( دادستان ، 1367 ) .

از نظر ” اشپیتز ” کشاننده پرخاشگری و لیبیدوئی تواماً در تشکیل روابط موضوعی و ظهور ” من ” مشارکت دارند و در واقع قدرت اغماض نسبت به ناکامی یا دل آزردگی است که کنش وری اصل واقعیت و سازمان یافتگی فکری را تقویت می کند . مواجه شدن کودک با ” نه ” به صورت لفظی یا حرکتی ، از سوی موضوع لیبدوئی ، وسیله مناسبی برای ابراز پرخاشگری می گردد و این پرخاشگری از طریق مکانیزم دفاعی ” همسان سازی یا ناکام کننده ” که بیانگر حرکت کودک از فعل پذیری به نقش فعال است ، متجلی می شود . توانایی کودک در بازگرداندن ” نه ” و آگاهی از جدایی به غنای روابط موضوعی منتهی می گردد . همچنین این باز ساخت ذهن توزیع انرژی روانی ، از تسلیم فعل پذیر به پرخاشگری فعال ، ظرفیت انتزاع را در کودک ایجاد می کند ( دادستان ، 1367 ) .

از سوی دیگر ” کریس ” ، هارتمن ” و ” لونشتاین ” فرضیه ی غریزه ی مرگ را نمی پذیرند و معتقدند که پرخاشگری نه تنها نیرویی ویرانگر نیست که انسان را به سکون و نیستی بازگرداند ( فروید ) ، بلکه برعکس موجب بقای فرد می گردد ( دادستان ، 1367 ) .

برای ” وینی کات ” ، پرخاشگری واجد دو معناست . در یک معنا به طور مستقیم یا غیر مستقیم واکنشی به ناکامی است و در معنای دیگر ، یکی از دو منبع اصلی انرژی یک فرد به شمار می رود . وینی کات با رد ویرانگر بودن پرخاشگری ، پرخاشگری را با ایجاد تمایز بین آنچه خود است و آنچه خود نیست ، پیوند می دهد . به دیگر بیان پرخاشگری واکنشی به رویارویی با اصل واقعیت به شمار نمی رود ، بلکه این پرخاشگری است که کیفیت واقعیت خارجی را به وجود می آورد . آنچه در آغاز با آن مواجه هستیم ، حرکت نوزاد است که موجب می شود کودک بر اثر ضربه های تصادفی به اکتشاف دنیایی که ” خود کودک ” نیست ، دست یابد و روابط موضوعی خود را با آن برقرار سازد ( وینی کات ، 1971 ، 1987 ) .

مطلب مشابه :  روی آوردهای مختلف به اختلال شخصیت خودشیفته

 

2-3-5-2- رویکرد رشدی

رشد هیجانی جنبه مهمی از رشد و رسش شخصیت تلقی می شود . اریکسون یکی از معدود نظریه پردازان رشدی می باشد که هیجان را مورد توجه قرار داده است . هر هیجان به طور ذاتی یک کنش سازگارانه دارد ولیکن ، کودکان بزرگتر باید نحوه تنظیم و اصلاح ابرازات هیجانی خود را بیاموزند تا ناسازگار نگردند . کنش منحصر به فرد و سازگارانه خشم ، فراهم کردن انرژی برای انجام فعالیت می باشد . این برانگیختگی فیزیکی نیرومند ، افراد را به فریاد زدن و صدمه زدن در پاسخ به خطا درک شده ، سوق می دهد . به علت پتانسیل خشم برای پیامدهای مخرب ، همه جوامع ، تنبیه های فیزیکی و روانی را برای محدود کردن ابراز خشم آشکار بکار می برند ( توماس ، 2003 ) .

کارل منینگر می گوید : خشم در نوزاد اندکی پس از تولد وی ظاهر می گردد زیرا در دوران پیش از تولد همه نیازهای نوزاد ارضاء می شود ، ولی به محض متولد شدن به طرز بی رحمانه ای آرامش وی از بین می رود . چنین تصور می شود که ضربه تولد الگوی همه ی اضطراب های ناکامی بعدی را پایه گذاری می نماید . زمانی که نوزاد گرسنه می شود ، یا احساس ناراحتی می کند و . . . وی خشم خود را با گریه کردن ، سفت و منقبض کردن عضلاتش نشان می دهد . کودک یاد می گیرد که خشم خود را ابراز نماید حتی پیش از آن که بتواند راه برود و یا حرف بزند ( کارتر، 1995 )  و زمانی که بزرگتر می شود ، هنگامی که نیازهایش برآورده نمی گردد ، خشم بیشتری نشان می دهد . با بزرگتر شدن فرد ، خشم شخصی تر می گردد . بدین معنی که رویدادها و شرایطی که یک فرد را ناراحت می کند ممکن است دیگری را ناراحت ننماید . منحصر به فرد بودن شخصیت هر کودک دلیل بسیاری از این تفاوتها می باشد . علاوه بر این تجارب زندگی هر شخص ، خشم وی را شکل می دهد ( کارتر، 1995 ) .

سرانجام آشکار سازی خشم با کنترل های بیرونی نظیر والدین ، مراقبین و جامعه مواجه می گردد و باعث شکل گیری احساس گناه و از دست دادن محبت افراد مهم در فرد می شود . لذا فرد یاد می گیرد تا رفتارش را طبق تقاضاهای والدین و بعدها طبق هنجارهای جامعه تغییر دهد . و کم کم وی به کنترل درونی دست یابد و وجدان در وی شکل می گیرد ( توماس ، 2003 ) . جان ، بی ، واتسون آمریکا نیز معتقد است که کودکان با عواطف سه گانه ترس ، خشم و محبت متولد می شوند ( سیف، 1379 ) .

نظریه پردازان هیجانی معاصر ( مانند ، دیریورا ) معتقدند که کسب هیجان های  جدید در بزرگسالی و هنگامی که افراد با چالش های زندگی مواجه می گردند ، ادامه می یابد . امروزه این باور وجود دارد که با رسش ، شخصیت انعطاف پذیرتر می گردد( توماس ، 2003 )

 

2-3-5-3- رویکرد ذاتی بودن پرخاشگری

مشاهده فجایعی که انسان ها نسبت به یکدیگر مرتکب شده و می شوند سبب شده است که عده ای از صاحب نظران از این نظر دفاع کنند که پرخاشگری در انسان جنبه ذاتی و فطری دارد. از میان این صاحب نظران فروید واضع مکتب روانکاوی و اورنز، جانورشناس مشهور اتریشی را می توان نام برد. که هر دو به ذاتی بودن پرخاشگری در انسان اعتقاد دارند. هم فروید و هم لونز پرخاشگری را نیروی نهفته ای در انسان می داند که دارای حالت هیدرولیکی است، یعنی به تدریج متراکم و فشرده شده و نیاز به تخلیه پیدا می کند اما فروید پرخاشگری را مخرب و لونز آن را سازنده تلقیز می کند. توضیح لونز درباره کشته شدن انسان ها به دست انسان های دیگر مبتنی بر این اصل در نظریه اوست که در حیوانات اساسا دو نوع واکنش در برابر خطر وجود دارد: یکی نزاع و دیگری فرار. لونز همچنین دریافت که هر چه قابلیت های جنگیدن یک حیوان بیشتر باشد، نیرویی باز دارنده ذاتی او برای رفتار پرخاشگرانه نسبت به هم نوع خود قوی تر است. در مورد حیواناتی که توان جنگیدن موثری را دارا نیستند، این بازداری ضعیف است. زیرا پرخاشگری خطری چندان نسبت برای طرف مقابل نخواهد داشت. اما در مورد انسان، به عقیده لونز این الگو شکسته و به هم ریخته است. از آنجا که انسان در اصل، به بازداری های ذاتی برای نشان دادن پاسخ پرخاشگرانه نسبت به همنوع خود ضعیف است.اما پیشرفت های عظیم تکنولوژی که در زمینه ی سلاح به او اجازه رشد و توسعه ی قدرت تخریب و ویران سازی داده است. به خاطر فقدان نیروی بازدارنده طبیعی و فراهم شدن امکانات فراوان صدمه زدن به دیگران، در میان همه موجودات تنها انسان به کشنده ی قهار و بدون پروای خود تبدیل شده است (کریمی، 1377).

تعلیم شیوه های پرخاشگرانه رفتار:

بیشتر گفته شد که کودکان رفتار سرمشق های پرخاشگر را عینا تقلید می کنند. ادارات پلیس گزارش داده اند که تعدادی از جنایات خشونت بار نتیجه آن است که افراد سعی کرده اند از برنامه های تلویزیونی تقلید کنند.

  • افزایش برانگیختگی:
مطلب مشابه :  مفهوم بهزیستی روانشناختی از دیدگاه روانشناختی

به هنگام تماشای برنامه های خشونت آمیز تلویزیونی در مقایسه با برنامه های دیگر، افزایش در برانگیختگی کودکان دیده می شود.

  • کاهش حساسیت نسبت به پرخاشگری:

تماشای خشونت موجب برانگیختگی هیجانی در کودکان می شود. اما با تکرار آن از شدت واکنش های فیزیولوژیکی کاسته می شود.

  • کاهش قید و بندهای رفتار پرخاشگرانه:

بسیاری از ما تکانه های پرخاشگرانه ی خود را مهار می کنیم. با اینکه ممکن است خشمگین باشیم و احساس کنیم که می خواهیم به فردی که ما را آشفته کرده یا به ما ضربه زده، آسیب برسانیم. قیود چندی ما را از این عمل باز می دارد که از آن جمله احساس گناه، ترس از انتقام و عدم تایید دیگران است.

اتکینسون و همکاران (1983) نشان می دهند که تماشای فرد دیگری که رفتار پرخاشگرانه دارد این قیود را سست می کند. وقتی می بینیم دیگران پرخاش می کنند و این عمل اثر نامطلوبی هم در پی ندارد بیشتر مایل می شویم خصومت خود را ظاهر سازیم.(زاهدی فر، 1375).

 

2-3-5-5- رویکرد انگیزشی

در سال 1939 پنج نویسنده، تحت عنوان گروه یل، کتابی به نام ناکامی و پرخاشگری منتشر نمودند که راه گشای تحقیقات تجربی بر روی پرخاشگری بود و برای چندین دهه فرضیه ناکامی و پرخاشگری آن ها اساس تحقیقات دیگر در این زمینه بود (هوستون و استروپ، 2004). بر طبق اعتقادات نظریه پردازان انگیزشی، ناکامی تنها عامل بسیار مهم است که افراد بشر را به پرخاشگری وا می دارد. پذیرش این دیدگاه از نظریه ناکامی پرخاشگری جان دالرد مایه می گیرد. کاپلان (1983) بیان می دارد که این نظریه در فرم اولیه خود حاکی از این بود که ناکامی همیشه منجر به پرخاشگری می گردد و پرخاشگری همیشه از ناکامی است (به نقل از پور افکاری، 1379). البته پرخاشگری همیشه به سوی مسبب ناکامی است از نظریه جسمانی قوی و از نظر اجتماعی قدرتمند باشد، فرد ناکام پرخاشگری خود را از وی به سوی شخصی که خطر کمتری برای وی دارد معطوف می کند یا آن را به طریق غیر مستقیم ابراز می کند. بنابراین هم جانشین سازی هدف و هم جانشین سازی پاسخ از اشکال پرخاشگری جا به جا شده می باشد. البته منتقدان این فرضیه اظهار کرده اند که ناکامی همیشه منجر به پرخاشگری می شود و واکنش های دیگری نظیر افسردگی و بی تفاوتی به دنبال ناکامی دیده می شود. علاوه بر این پرخاشگری بدون ناکامی قبلی نیز به وجود می آید. لذا ناکامی تنها یکی از محرک های پرخاشگری محسوب می گردد و پرخاشگری نیز به عنوان پاسخ رایج از سلسله پاسخ های احتمالی بعد از ناکامی به شمار می رود. برکویتز با ارائه نظریه ی “سرنخ برانگیختگی” خود قصد داشت تا رابطه بین ناکامی- پرخاشگری را به نحو دقیق بیان کند. او شرایط محیطی (سرنخ ها) را برای پرخاشگری به عنوان مفهومی مداخله گر بین ناکامی و پرخاشگری در نظر گرفت. ناکامی بلافاصله منجر به پرخاشگری نمی شود بلکه حالت برانگیختگی هیجانی به نام خشم را موجب می شود. محرک ها خاصیت سرنخ بودن خود برای پرخاشگری طی فرایند شرطی شدن کلاسیک کسب می کنند. بدین ترتیب شیء و هر شخصی می تواند تبدیل به سرنخی موقعیتی برای پرخاشگری شود (هوستون و استروپ، 2004).

 

 

 

2-3-5-6- رویکرد موقعیتی

  • بالا بردن سطح تحریک فیزیولوژیک:

برخی از پژوهش ها حاکی است که تحریک شدید ناشی از علل گوناگون نظیر شرکت در فعالیت های مسابقه ای، ورزش های سنگین و مشاهده فیلم های تحریک کننده موجب پرخاشگری آشکار می گردد.

  • درد:

درد جسمی ممکن است عاملی برای تحریک پرخاشگری گردد. انگیزه برای مضروب یا مجروح ساختن.

  • تحریک جنسی:

پژوهش های جدید حاکی است که تاثیر تحریک جنسی بر پرخاشگری قویا بستگی به نوع منبع شهوانی مورد استفاده برای ایجاد چنین واکنش ها، و نیز بر ماهیت دقیق خود واکنش ها دارد. وقتی منبع شهوت انگیز ملایم باشد، مثلا دیگران. چنین سائقی ممکن است در مقابل هر هدف قابل وصول، از جمله آن ها که به هیچ عنوان نقشی در ایجاد ناراحتی ها برای پرخاشگری نداشته اند، ظاهر گردد.کاپلان (1983) با این فرضیه علت پرخاشگری افرادی را که خود در معرض پرخاشگری قرار گرفته اند را توجیه می کند (به نقل از پورافکاری، 1379).

  • سر سختی

موقعیت های فشارزای زندگی همواره می تواند بر میزان توانایی افراد در کنار آمدن با شرایط گوناگون موثر باشد و تداوم شرایط دشوار، به نوبه خود، موجب بروز یا تشدید نابسامانی های جسمی و روانی می شود. در چنین فضایی انسان ناگزیر است تا برای مقابله با پیامدهای ناشی از فشارهای زندگی به جستجوی راه کارهای موثرتری باشد. از این رو وجود سبک شناختی، یا کسب صفاتی که بتواند شدت عوامل فشارزای زندگی را کاهش دهند، اهمیت ویژه ای می یابند (بلورچی، 1375).