منابع پایان نامه با موضوع رفتار متقابل

دانلود پایان نامه

پيرامون را به گونههايي متفاوت از كودكان عادي مورد توجه و تفسير قرار ميدهند.
عبدالهزادهرافي، بهرامي، ميرزماني، صالحي و حسنزادهاول (1389)، در پژوهشي به اين نتيجه رسيدند که تحول نظريه ذهن بر اساس بلوغ فرايندهاي ضروري صورت ميگيرد؛ مورد پذيرش است. تحول نظريه ذهن سطح اول و دوم دانشآموزان عقب مانده ذهني تا 12 سالگي سير صعودي دارد و پس از آن ثابت است. ولي تحول نظريه ذهن که با تکليف محتواي غيرمنتظره سنجيده ميشود صعودي است.
غفاري، بني جمالي و احقر(1389)، در پژوهشي به اين نتيجه رسيدند که عملکرد دانشآموزان عادي در تکاليف تئوري ذهن بالاتر از عملکرد دانشآموزان پرخاشگر است. در هر دو گروه پرخاشگر و عادي، روند تحول تئوري ذهن با توجه به سن و پاي? تحصيلي صعودي است.

رويکرد تحولي پيرامون تبيين تحول و رشد تئوري ذهن
در حال حاضر نظريههاي مختلفي پيرامون تبيين تحول و رشد دانش کودکان درباره ذهن وجود دارد. در اينجا به مهمترين نظريهها پرداخته ميشود.
رويکردنظريه نظريه66
دانشمندان تنها افرادي نيستند که از نظريهها استفاده ميکنند و همه پيشنهادهاي رسمي نظريهها شامل فرضهاي مسلم67 و اصول تبعي68 نيستند. همه ما در رفتار متقابل روزمره مان با ديگران از نظريههاي شخصي استفاده ميکنيم و معمولاً نظريههاي شخصي خود را بر پايه اطلاعات جمعآوري شده از درک رفتار اطرافيانمان قرار ميدهيم (شولتز69 و شولتز، 1998؛ ترجمه سيدمحمدي، 1391).
بر طبق ديدگاه نظريه، مفهوم حالتهاي ذهني در نظر کودکان، وجودهاي انتزاعي و نظري غير قابل مشاهدهاي هستند که در تبيين و پيش بيني رفتار قابل مشاهده انسان به عنوان اصول پذيرفته شدهاند (سنمان، 2002).
کازدين70(2000) در تبيين اين ديدگاه بيان ميدارد که کودک از ظرفيت هوش کلي خود براي توسعه نظريهاي درباره حالتهاي ذهني استفاده ميکند. اين همان کاري است که دانشمندان با بررسي مدارک و شواهد و آزمون فرضيهها انجام ميدهند؛ اين وضع نظريه نظريه ناميده ميشود. بر طبق اين ديدگاه کودکان براي تلخيص اطلاعات مربوط به رويدادها يک توانش فطري دارند که به آنها در ابداع نظريهها کمک ميکند.
به عقيده پژوهشگراني که با ديدگاه نظريه نظريه موافقاند، تحول درک اجتماعي کودکان نتيجه تحول تئوري ذهن است، فرايندي مشابه با ايجاد نظريه علمي (سنمان،2002)، ويژگي بنيادي هر نظريه اعم از نظريه کودک يا يک نظريه علمي اين است که در معرض تغيير و تحول قرار دارد. ساختار نظريه يک ماهيت تحولي و پويا دارد. اين گونه نيست که کودکان از يک حالت بدون داشتن هيچ نظريه به حالت داشتن يک تئوري ذهن کامل(همانند بزرگسالان) دست يابند، بلکه آنها در مراحل مختلف تحول داراي نظريههاي مختلف هستند.
در حال حاضر تئوري ذهن، فعالترين حوزه پژوهشي نظريه نظريه و شايد در کل، حوزه تحول شناختي باشد. پژوهشگران در خط سير تحولي کودکان نسبت به نظريه بزرگسالان از ذهن، تعدادي از گامها يا مراحل برجسته را شناسايي کردهاند. براي مثال، بارتچ و ولمن71(نقل از فلاول، 1999)، شواهدي از توالي سه گام تحولي در رشد ذهني کودکان ارائه نمودهاند. نخست اينکه کودکان در حدود دو سالگي، “روانشناسي ميل72” را کسب ميکنند. اين روانشناسي علاوه بر اينکه شامل يک مفهوم ابتدايي از اميال ساده ميشود، هيجانهاي ابتدايي و تجربه ادراکي ابتدايي يا توجه را نيز در بر ميگيرد. اين مفهوم ابتدايي است، يعني هرچند ذهن گرايانه است، اما بازنماينده نيست. اين بدان معناست که کودک ميفهمد که افراد به طور ذهني با اشياء مربوطند، چرا که تجربهاي دروني از خواستن اشياء، ترس از آنها، ديدن آنها و غيره دارد، اما او هنوز درک نميکند که افراد به نحوي درست يا غلط به بازنمايي ذهني اين چيزها ميپردازند و البته اين بازنماييها را صحيح ميپندارند. دوم اينکه، در حدود سه سالگي، کودکان صحبت کردن درباره باورها، افکار و اميال را شروع ميکنند و ظاهراً درک ميکنند که باورها بازنماييهاي ذهني هستند که ميتوانند درست يا غلط و از شخصي به شخص ديگر متفاوت باشند. با وجود اين، در اين سن آنها پيوسته اعمال خودشان و ديگران را با توسل به اميال خود تبيين ميکنند و با توجه به باورها، اين سطح دوم درک “روانشناسي ميل- باور73″ نام ميگيرد و بالاخره در چهار سالگي افکار ديگران را باور دارند و آرزوهايشان را درک ميکنند؛ يعني آنها ” روانشاسي ميل- باور” را کسب ميکنند. چون باورها و اميال براي تعيين اعمال به طور مشترک در نظر گرفته ميشوند. بنابراين، نقش تجربه دراين ديدگاه مشابه نقش آن در نظريه تعادل جويي پياژه انگاشته ميشود .در ديدگاه پياژه، تجربه موجب تعادل ميشود و در نهايت، به حالتي عاليتر از تعادل (نظريهاي جديد) ميانجامد.
ولمن، کروس و واتسون74(2001) نيز بر اين باورند که کودکان بين 5/2 تا 5 سالگي در درک و بازنمايي و درک1عملکرد ذهن کودکان يک تغيير مفهومي رخ ميدهد.
در مجموع ميتوان گفت که بر طبق ديدگاه نظريه نظريه، پيشرفتهاي تفکر کودکان بيشتر همانند اکتشاف علمي است. کودکان دانشمندان کوچکي هستند (و شايد دانشمندان کودکان بزرگسال هستند) و با گرايش به ايجاد نظريههاي ساده لوحانه وعاميانه متولد ميگردند. چنين نظريهاي يک بازنمايي سازمان يافته درباره حوزههاي خاص در جهان است (همانند نظريه ذهن). ادعا اين است که نظريههاي کودکان خردسال و شايد حتي نظريههاي نوباوگان، تا حدودي انتزاعي، پيوسته و از لحاظ دروني هماهنگ باشند کودکان براي تعبير و تفسير جهان، پيش بيني رويدادهاي
آينده و تبيين رويدادهاي قبلي، درست مثل دانشمندان از نظريههاي علمي و تبييني استفاده ميکنند و از نظريههاي فيزيکي، زيست شناختي و ذهني خود در موقعيتهاي مختلف استفاده مينمايد. آنچه اهميت دارد توجه به اين نکته است که نظريههاي کودکان، نظريههاي روزمره، معمولي و عاميانهاند، نه نظريههاي علمي (مشهدي، 1382).
در يك تحليل نظريه نظريه ديگر، پرنر75(1991)، تحول نظريه ذهن را بر اساس انواع متفاوت بازنمايي كه توسط كودك صورت ميگيرد، توضيح داده است. به اعتقاد پرنر انواع بازنمايي شامل نمايش(در هنگام تولد)، بازنمايي(حدود هيجده ماهگي) و فرابازنمايي(چهار سالگي) است كه پايههاي مفهومي تحول درك از ذهن يا نظريه ذهن است. همزمان با اين تغييرات مفهومي، نظريه ذهن نيز تحول مييابد. “نمايش”، الگويي از واقعيت است كه به طور كامل توسط درونداد ادراكي تعيين ميشود. در هيجده ماهگي، كودك قادر ميشود تا از محدوديتهاي واقعيت فراتر رود و به قلمرو دنياي فرضيهاي و غير واقعي پا بگذارد. اين توانايي كه “بازنمايي” خوانده ميشود به كودك امكان ميدهد تا برخلاف “نمايش” كه صرفاً واقعيت را منعكس ميكرد، الگوهاي ذهني منعطف و متنوعي را در كنار الگوي نمايش بسازد. چنين الگوهايي ميتواند در جهت ارزيابي اطلاعات موجود در نمايش مورد استفاده قرار گيرند. اعتقاد بر اين است كه بازي وانمود سازي نتيجهاي از ظهور بازنمايي است. در حدود سن چهار سالگي تغيير مفهومي مهمي رخ ميدهد. در اين مرحله، با دستيابي به توانايي فرابازنمايي، كودك در مييابد كه ذهن به عنوان واسطه بازنمايي عمل ميكند. حال كودك ميتواند دريابد كه هر فرد ممكن است الگوهاي مختلفي از واقعيت داشته باشد. بر اين اساس ديدگاه نظريه نظريه بر اين باور است كه رشد نظريه ذهن در كودكان، با تغيير نظريه ذهن غيربازنمايانه به نظريه ذهن بازنمايانه قابل تبيين است. پرنر(1991)، در نظريه ذهن غيربازنمايانه، اعتقاد بر اين است كه ذهن، انباري حاوي حالات ذهني مختلف است كه ميتواند جهت اسناد دهي به اعمال انسان مورد استفاده قرارگيرد.اما در يك نظريه ذهن بازنمايانه، چنين فرض ميشود كه ذهن يك پردازشگر فعال اطلاعات است كه بواسطه آن، حالات ذهني ظاهر ميشوند. براساس اين مفهوم سازي است كه پژوهشگران نظريه نظريه مدعي ميشوند كه رشد نظريه ذهن، شامل يك مجموعه تغييرات مفهومي حقيقي است.
نظريه پودماني(مدولار76)
ساير نظريه پردازان دربار? آنچه که در جريان رشد تئوري ذهن اکتساب ميشود و نيز چگونگي آن، ديدگاههاي متفاوتي دارند. نظريه پردازان پودماني از جمله لزلي بر اين باورند که کودکان به هيچ وجه نظريهاي درباره بازنماييهاي ذهني کسب نميکنند. به بيان دقيقتر، لزلي فرض ميکند که اين اکتساب از طريق نمويافتگي(رسش77) عصب شناختي توالي سه مکانيزم حوزه – ويژه78 و مکانيزمهاي پودماني براي عمل با اشياي عامل در مقابل اشياي غير عامل اتفاق ميافتد.اگر چه وجود تجربه ممکن است براي راهاندازي عملکرد اين مکانيزمها لازم باشد، اما تعيين کننده ماهيت آنها نيست. اولين مکانيزم”مکانيزم مجموعه79″ (Toby) ناميده ميشود که در سال اول زندگي تحول مييابد. اين مکانيزم به کودک اجازه ميدهد تا در ميان يک سري عامل، عاملان حرکت يک منبع انرژي دروني را بازشناسي کند. مکانيزم بعدي “مکانيزمهاي اول نظريه ذهن80” (TOMM1) ناميده ميشود که با قصدمندي يا وجود عاملان نسبت به مالکيت مکانيکي آنها ارتباط دارد. اين مکانيزم که بعد از سال اول زندگي ايجاد ميشود، به کودک اجازه ميدهد تا اشخاص يا افراد ديگر را به عنوان دريافت کننده محيط و به عنوان اهداف اتخاذ شده تعبير و تفسير کند و بالاخره سومين مکانيزم “مکانيزمهاي دوم نظريه ذهن81″(TOMM2) طي سال دوم آغاز ميگردد. اين مکانيزم به کودک اجازه ميدهد تا عاملان را به صورت بازخوردهاي حقيقت گزاره82 بازنمايي نمايد (آنچه فيلسوف به عنوان بازخوردهاي گزارهاي يا قضيهاي اشاره ميکند) بازخوردهاي گزارهاي در حقيقت حالتهاي ذهني از قبيل وانمود کردن، باور داشتن، تصورکردن، آرزو کردن و …. هستند. کودکان مجهز به مکانيزمهاي دوم نظريه ذهن، قادر به تجزيه و تحليل اين نکتهها هستند که، شخصي وانمود ميکند که اين فنجان خالي از پر چاي است، و فرد ديگري فکر ميکند که اين جعبه شکلات محتواي شکلات است وغيره. (فلاول، 1999).
بر طبق نظريه پودماني، نظريه ذهن يک نظريه ويژه است، بدين صورت که تحول آگاهي از حالتهاي ذهني، مستقل از ديگر جنبههاي تحول شناختي است(سنمان، 2002). اصل اساسي اين الگو اين است که نظريه ذهن مبنايي فطري و دروني دارد (اسکول83 و لزلي،2001). بر طبق اين نظريه با تکامل مغز، انسان به يک پودمان ويژه مجهز ميشود. اين وضعيت به کودکان کمک ميکند تا حالتهاي ذهني پنهان ديگران را درک کنند اين غريزه اجتماعي مرهون قدرت استدلال کلي است (کازدين، 2000).
مطابق با نظر لزلي(1987)، رشد و نمو مکانيزمهاي دوم نظريه ذهن به کودکان 18 تا 24 ماهه اجازه ميدهد تا در بازي وانمودي شرکت کنند و بتوانند وانمود کنند که ميتوانند اعمال وانمودي ديگران را درک کنند. در مجموع ميتوان گفت آنچه لزلي به عنوان يکي از نظريه پردازان پودماني به آن اعتقاد دارد اين است که مغز يک ساز و کار فطري ويژه دارد که آن را پودمان نظريه ذهن مينامند.

رويکرد شبيه سازي84
هاريس85 و همکارانش پيشنهاد کردند که هنوز يک رويکرد سوم نيز وجود دارد. بر طبق نظريه شبيه سازي، کودکان به صورت درونگرايانه86 از حالتهاي ذهني خودشان آگاه اند و از طريق نوعي نقش گيري يا فرآيند شب
يه سازي، از اين آگاهي ميتوانند براي استنباط حالتهاي ذهني ساير افراد استفاده کنند. براي مثال، در تکليف باور کاذب، کودکان ميتوانند از طريق تصور کردن يا شبيه سازي ذهني، پيش بيني کنند که کودکي ديگر که تنها جعبه شکلات را ميبيند، دربار? محتويات آن چه فکر خواهد کرد، آنان براي اين کار، خود را در جاي آن کودک قرار خواهند داد. آنچه در اينجا توسعه مييابد، توانايي انجام شبيه سازيهاي دقيق از اين دست است. اين ديدگاه اگر چه متوسل شدن افراد به نظريهها را براي پيش بيني و تبيين رفتار منکر نميشود، اما بر اهميت فرايندهاي شبيه سازي ذهني در اکتساب دانش و مهارتهاي اجتماعي- شناختي تاکيد ميورزد (فلاول، 1999). بر طبق اين ديدگاه، کودکان اعمال ديگران را بدين صورت پيش بيني ميکنند که تصور ميکنند اگر آنها باورها و اميال اين افراد را داشتند چه گونه عمل ميکردند (سنمان، 2002).
هاريس (1991)، و گوردون87 (1996) با پيشنهاد نظريه شبيه سازي تلاش کردند تا چگونگي درک کودکان از حالات ذهني ديگران و نيزچگونگي تبيين و پيش بيني رفتار را توضيح دهند. هاريس(1991) به رويکرد نظريه نظريه انتقاد ميکند و معتقد است که کودکان مانند يک دانشمند نظريه نميسازند تا آن را مورد آزمايش قرار دهند. بلکه در عوض رفتار ديگران از طريق مقايسه با حالات ذهني خود فرد و يا تصويرسازي ذهني ذهن ديگران، تفسير ميشود. يعني تئوري ذهن به اين دليل رشد ميکند که افکار، احساسات و خواستههايي که کودک تجربه کرده است بر روي ساير مردم فرافکني ميشود. هاريس وجود سه شرط را براي ذهن خواني ديگري لازم ميداند: خودآگاهي، توانايي وانمودسازي، و توانايي تميز واقعيت از وانمودسازي. برطبق نظر وي آگاه شدن کودک بر حالات ذهني خود موجب ميشود تا او از طريق مکانيسم وانمودسازي، حالات ذهني خود را بر ديگري فرافکني کند. وي معتقد است كه در فرايند تبيين و پيش بيني رفتار ديگران، كودك به فرآيند پيچيدهاي از شبيه سازي ذهني مبادرت ميورزد. كيفيت شبيه سازي بستگي به توانايي كودك در دو گام متوالي دارد: 1. داشتن تصويري از تمايل يا باوري خاص، 2. تصور اينكه اگر فردي اين تمايلات و باور را داشته باشد چه اعمال، افكار يا هيجاناتي ممكن است داشته باشد.
پيامد بعدي رويكرد شبيه سازي، در ارتباط با چگونگي تغييرات تحولي در نظريه ذهن است. بر خلاف نظريه نظريه كه تحول نظريه ذهن را تغيير در نظريه كودكان از حالات ذهني ميداند، نظريه شبيه سازي پيشنهاد ميكند كه تحولاتي كه در درك كودكان از ديگران به وقوع ميپيوندد، بايد در ارتباط با تحولاتي در نظر گرفته شود كه در توانايي شبيه سازي رخ ميدهد. به اعتقاد هاريس، تحول عملكرد در آزمونهاي باور غلط كه طي آن كودكان در چهار سالگي قادر به ارائه پاسخ صحيح ميشوند، ميتواند توسط تغييراتي كه در طول دوران كودكي در توانايي شبيه سازي رخ ميدهد؛ توضيح داده شود. بر اين اساس، چگونگي درك ديگران توسط نوزادان و خردسالان و پاسخگويي به تكاليف باورغلط در چهار سطح توضيح داده ميشود: سطح اول: تكرار و انعكاس وضعيت ذهني نسبت به اهداف موجود، سطح دوم: اسناد دادن وضعيت ذهني نسبت به اهداف موجود، سطح سوم: تصور كردن يك وضعيت ذهني، وسطح چهارم: تصور كردن يك وضعيت ذهني نسبت به اهداف غير واقعي (امين يزدي، 1383).
هاريس(1995) معتقد است كه اساساً كودك در سطح دوم قادرخواهد بود تا شخص ديگري را كه به صورتX نگاه ميكند، يا دوست دارد، يا

دیدگاهتان را بنویسید