1388،، (احمدي،، دلواپسي

کييرکگور در ادامه با بکار بردن اين ايده در مورد گناه، آدم را مثال زده و منشأ مسئوليتي را که در تمام نوشتههاي خود از آن تبعيت ميکند را با تبيين مفهوم دلهره عنوان ميکند:
کييرکگور اين ايده را درمورد گناه به کار ميبرد. به گفته وي، روح در حالت بيگناهي در حالت خوابناکي است و از خود جدا نشده است و هنوز گناه را نميشناسد. اما کشش گُنگي در آن هست، اما نه به گناه همچون چيزي معين، بلکه براي بکار بردن آزادي و بدينسان براي امکان گناه. “دلهره همان امکان آزادي است.” هنگامي که به آدم در حالت بيگناهي گفتند که اگر درد مرگ نيز به جان او افتد از ميوه درخت دانش نيک و بد نخورد، او نه ميدانست که بد چيست و نه مرگ چيست. زيرا تنها با سرپيچي از اين بازداشت بود که اين دانش به دست ميآمد. اما همين بازداشت در آدم “امکان آزادي… امکان هشدار دهنده توانستن” را بيدار کرد.(کاپلستون، 1388، 339)
جان مککواري از زبان کييرکگور مينويسد:
در معصوميت، رؤيايي از قبل، چيزي مانند تزلزل و ناراحتي و پيش احساس وجود دارد که آرامش بهشتي را بر هم ميزند. “اين راز عميق معصوميت است که در عين حال دلشوره است”. مثالي که کييرکگور براي شرح اين نکته از آن استفاده ميکند بيداري جنسيت و بيداري لذت حسّي در فرد است. تشويش و تحذيري وجود دارد که بالاخره به عمل التذاذ حسي و لذا به از دست دادن معصوميت و تغيير کيفيت وجود ميانجامد. اين بر عمل است. دلشوره “سرگيجه” يا “سرگشتگيِ” اختيار وصف ميشود. زيرا اختيار و آزادي به معناي امکان و ايستادن در لبة امکان و دقيقاً مانند ايستادن در لبه پرتگاه است. با استفاده از استعارهاي متفاوت (اين استعاره از آنِ من است نه از آنِ کييرکگور، اما گمان ميکنم که اين استعاره نيز اين نکته را ميرساند) شايد بتوانيم بگوييم که اختيار در ذات خود آبستن امکان است و جنبش امکان در رحِم اختيار و آزادي است که به صورت دلشورة نخستين تجربه ميشود. کييرکگور دلشوره را با تکوين خاص انسان به صورت نفس و بدن و تمکّن آنها در روح قرين ميکند. انسان به صورتي که تکوين يافته تابع تنش است و اين تنش دلشوره است. وظيفه انسان انجام دادن تأليف نفس و بدن است و اين وظيفه از ابتدا در زير بار دلشوره است. دلشوره پديداري خاص انسان است. حيوان دلشوره نميداند که چيست، زيرا حيات او صرفاً وابسته به حس است و فرشته نيز دلشوره نميداند که چيست، زيرا حيات او عقل محض است. اما انسان، مرکّب از حس و عقل، نفس و بدن، در زير سايههاي دلشوره زندگي ميکند. (مککواري، 1377، 166)
لذا در تفکر کييرکگور، دلشوره نتيجه گناه نيز هست. در واقع اين دلشوره، مسئوليت همان گناه است. هايدگر و مسئوليت
مارتين هايدگر در سال 1889 به دنيا آمد و 87 سال بعد، درگذشت. وي از خود کتابها، رسالهها و گفتارهاي فراواني به يادگار گذاشت. مهمترين متني که در حکم جمعبندي آراء فلسفي هايدگر در نخستين دوره کار فکري او به شمار ميرود، هستي و زمان است. هايدگر با اينکه در مسير فکرياش مراحل گوناگوني را تجربه کرد اما همواره “مسأله هستي” را مرکز بحث خود قرار داد. اين شيوه از تفکر که هايدگر از آن بهره ميجسته، موجب آن شده است که ديدگاه وي، با وجود تفاوتهايي که الفاظِ ثقيل و گنگ مخصوص هايدگري ايجاد کرده است، شباهتهاي زيادي با نظريههاي کييرکگور داشته باشد. البته با کليگوييهايي که آن هم مخصوص اين فيلسوف آلماني تبار است.
محور اصلي انديشههاي هايدگر، هستي دار بودن و به تَبَع آن، زمانبودگي را تشکيل ميدهد، و تمام مفاهيم مبتلابه انسان را در حقيقتِ هستيِ انسان و زمان وي جستجو ميکند. در اين خصوص و نيز در مفهوم مورد مطالعه ما در اين قسمت از پژوهش(مفهوم مسئوليت)، دکتر استفن مولهال در اثر خود “هايدگر و “هستي و زمان”” به نقل از وي مينويسد:
قطعاً درک مسئوليتهاي يک فرد اگزيستانسيال به معناي آشکار کردن ويژگيهاي حقيقي تصميمگيري است، مفهومي است که آن شخص تصميم را به عنوان حالتي براي يک انتخاب اگزيستانسيالي اتخاذ ميکند. و اين دليل محتوايي کردن مفهوم مسئوليت پذيري ميباشد. (mulhall, 2005, 169)
هايدگر هم مانند ديگر فلاسفه مکتب اگزيستانسياليسم، لفظ اگزيستانسياليست را براي خود نپذيرفت. وي با اينکه مسيحي نبود ولي با صراحت از سارتر نيز تبرّي ميجست، چون نميخواست ملحد نيز خوانده شود. اما باتوجه به تفکرات مندرج در آثار برجاي مانده از وي، ميتوان او را نيز يک فيلسوف اگزيستانسياليست به حساب آورد. فيالحال ما نيز باتوجه به آنچه گفته شد به بررسي اجماليِ مفاهيم مورد توجه هايدگر که ردپايي از شناسايي مفهوم مسئوليت را آشکار ميکنند ميپردازيم.
مرگ آگاهي
به مرگ در آلماني ميگويند der Tod، مردن هم ميشود sterben هايدگر هردو را به معنايي بارها مهمتر از مرگ زيستشناسانه به کار برد. (احمدي، 1388، 489) مرگ به نابود شدن امکانها، تيمار، توجه و دلواپسي معنا ميدهد. بدون مرگ تجربهاي از نيستي قابل تصور نخواهد بود. زمان به اين دليل با هستي يکي است که با مرگ هر دازاين، براي آن دازاين، زمانبودگي تمام خواهد شد. (احمدي، 1388، 489)
هايدگر با اشاره به اين که مرگ وجود دارد و به هر تقدير براي هر انساني رخ ميدهد، اين مرگ آگاهي را نه تنها موجب گرايش به پوچي نميداند، بلکه آن را عاملي براي هدفمند ساختن زندگي و بيهوده نبودن آن تلقي ميکند. اين تفکر که مرگ پاياني بر تمامي آن چيزي است که براي انسان، هستي ناميده ميشود، موجب ميشود تا پذيرش مسئوليت توسط انسان در زمان بودگي اهميت بيشتري پيدا کند. فلذا از نظر هايدگر، اين آگاهي از آن روي که در هر لحظه تداعي کننده پايان زمان بودگي است، موجب نااميدي، ترس و اضطراب ميشود. در نتيجه مسئوليتهاي انسان که در صدر آنها مسئوليت وجود خود فرد قرار دارد در دلهره، ترس و نااميدي معنا ميشود.
لذا برايان مگي در کتاب خود “مردان انديشه”، مرگ آگاهي را از نظر هايدگر چنين توصيف ميکند:
وقتي وجود انسان اصل اساسي تفکر اگزيستانسياليستي است؛ مرگ روي ديگر سکه‌ي هستي و وجود رخ مي‌نماياند. “من هر لحظه امکان دارد ديگر نباشم.” اين امکان به تعبير “هايدگر” همهي امکان‌هاي ديگر مرا لغو و باطل مي‌کند و به اين معنا حد نهايي و منتها درجه‌ي تمام امکانات است. مرگ آگاهي‌، يکي از اصول مهم اين فلسفه است که مخصوصا در ادبيات و هنر تأثير گذاشته است. (مگي، 1374، 128)
از ديدگاه مارتين هايدگر ما انسانها به اين جهان “پرتاب شدهايم” يعني بيآنکه خودمان اراده کنيم به اين جهان پا گذاشتهايم. ملازم اين پرتابشدگي و در نتيجه، پيشبينينشدگي و اتفاق و تصادف، مرگ و تناهي محتوم قرار دارد که از آن نمي‌توانيم بگريزيم و تصور اين واقعيت که با مرگ، انسان تمام مي‌شود، ترسناک و اضطرابزا است. (مگي، 1374، 130) ترس
احمدي در کتابش “هايدگر و پرسش بنيادين” ترس را از نظر هايدگر اينگونه تبيين ميکند:
ترس نيز از پرتاب شدگي به جهان نتيجه ميشود. ترس از نگراني جداست، و شدت مييابد، زيرا چيزي در جهان را مايه و علت خود ميداند. خواه اين چيز يا امر يا رخداد معرفي شده باشد، يا به صورت ناروشن و مبهم باقي مانده باشد. من از امري در جهان ميترسم. حتي اگر اين امر مکافات ديني من در جهاني ديگر باشد، در اين جهان دانسته و معنا شده است. ترس همواره دليل دارد، حتي اگر هنوز سرچشمهاش ناشناخته باقي مانده باشد. علت يا موضوع آن به من نزديک ميشود. تا اين موضوع يا علت از من دور است ترس خفته است. خطاست که ترس را احساسي دروني بدانيم. ترس نيز گونهاي به روي جهان گشوده شدن است. من همواره براي خودم يا کسان و چيزهايي که براي من مهماند، ميترسم. ترس ريشهاي در “من بودگي” دارد. (احمدي، 1388، 375)
اين در “من بودگي” که ترس ريشه در آن دارد، از نظر هايدگر مسئوليت آفرينِ فرد است. چرا که بودن در هستي مستوجب پذيرش مسئوليتِ بودن و در واقع مسئوليتِ وجود است. و از آنجا که بودن به تنهايي و بدون هيچ تکليفي، ترسي را به همراه ندارد، پس اين مسئوليت است که ترس را بر انسان تحميل ميکند.
لذا در ادامه ميگويد: من همچون هستندهاي که بايد مراقب خود باشم، ميترسم. ترس از “با هستن” نتيجه ميشود. ترس حالتي است که من در آن قرار ميگيرم. ريشهاي هستي شناسانه دارد و بايد بتوانم که آن را به گونهاي هستي شناسانه و نه اُنتيک بررسي کنم. کييرکگور ميان ترس که علت آن مشخص است، با نگراني که علت آن ناروشن است، تفاوت قائل ميشد. هايدگر نيز به همين تفاوت تأکيد ميکرد. (احمدي، 1388، 375)
هايدگر ميگويد: هراس، مرا از دلبستگيها و معنيهاي زندگيم در جهان جدا ميکند و بوسيله اين شناسايي است که من يا ميتوانم به اين وجود غيراصيلي که بگونهاي غيرشخصي تعيين شده ادامه دهم و يا با تلاشي قهرمانانه، مسئوليت شخصي وجود خودم را به عهده گيرم. (بلاکهام، 1387، 146) دلواپسي
آنچه را که واژة die Sorge پيش ميکشد دشوار ميتوان در زبان فارسي به ياري يک واژه بيان کرد. واژة “تيمار” که من به کار بردهام نيز برابر کامل و دقيقي براي sorge نيست. در آلماني ميتوان با واژة Sorge دو حالت را بيان کرد. يکي مراقبت و دومي دلواپسي. همچنين، فعل sorgen نيز هردو معناي مراقب بودن و دلواپس بودن را داراست. (احمدي، 1388، 473) همچنين در زبان فرانسوي واژة Souci هر دو معنا را منتقل ميکند. شايد در فارسي واژههاي “دغدغه” و “دغدغة خاطر” تا حدودي رسانندة دو معنا باشند، اما گمان ميکنم که “تيمار” بهتر از آنها از عهدة رساندن معناي Sorge برميآيد. (احمدي، 1388، 473) در ادبيات کهن ما “تيمار” به معناي مراقبت از بيمار وپرستاري کردن از او ميآمد؛ همچنين مراقبت از هر شخصي بود که به مصيبتي دچار آمده، و افسرده، يا ناتوان شده باشد. در اين واژة قديمي دو معناي “مراقبت کردن” و “دلواپس بودن” همراهاند. مادر تيماردار کودک خويش است. هم از کودک مراقبت ميکند و هم دلواپس رشد، سلامت، و آيندة اوست. “تيمار” معناهاي ديگري هم دارد، از جمله خدمت، غمخواري، مواظبت، تعهد و نيز فکر و انديشه. (احمدي، 1388، 474)
به هر حال مفهومي که واژه Sorge منتقل ميکند اين است که انسان يگانه هستندهاي است که به هستي ميانديشد، و اين را ميداند که بايد مراقب، متوجه، و دلواپس هستي باشد. هايدگر از Sorge آن دلواپسي و دغدغة دازاين نسبت به آيندهاش را، و اين را که دازاين به فهم خود از هستي وابسته است، پيش ميکشيد. همين معنا را او گاه با besorgen يعني “توجه به امري داشتن”، و با besorgt يعني “دلنگران” و “مضطرب” مطرح کرد. (احمدي، 1388، 474)
مارتين هايدگر در “هستي و زمان” در خصوص واژه Besorgen مينويسد:
اين واژه همچنين ممکن است به معناي مراقبت کردن از چيزي به مفهوم “نگه داشتن آن براي خود” باشد. تعبير مشخص ديگر اين واژه وقتي است که درجملهاي از اين دست به کار ميرود: “دلنگرانم که مبادا اين اقدام شکست بخورد.” در اينجا اين واژه به معناي دلواپسي به کار رفته است. (هايدگر، 138 6، 180)
هايدگر بر آن است که دلواپسي معطوف به خود هستي ما ـ در اين جهان است، که با اين هستي پاي هر شيئي يا چيز معيني ـ که در اين جهان است به ميان ميآيد. بدينسان دلواپسي، بيش از هر احساس ديگري، جهان را بر ما مکشوف ميسازد: يعني، ما را رو در روي جهان قرار ميدهد، جهاني که نسبت بدان اکنون ديگر خويشتن را در يک رابطه مخاطره آميز احساس ميکنيم. بدين ترتيب دلواپسي، نخستين قرينهاي که ما را به وجود اصيل بشري رهنمون ميشود و نيل بدان براي آدمي ممکن است را به دست ميدهد. اما در زندگاني عادي ما معمولاً از اين وضع طفره ميرويم؛ ما کوشش ميکنيم اين دلواپسي نامشخص را تغيير شکل دهيم و آن را به ترس يا اضطرابي مشخص که مربوط به فلان يا بهمان موضوع بخصوص است مبدل سازيم. بدينسان دلواپسي اصيل، در وجود پيش پا افتادة ما، ناپديد ميشود و به صورت کنجکاوي و]]>

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *