ژانویه 25, 2021

بررسی مفهوم رنج از دیدگاه بودا- قسمت ۱۵

1 min read

در بینش عارفانهی مولانا‌، پرداختن به رنج و درد انسانی زمانی معنای حقیقی می‌یابد که آدمی ‌به این درک رسیده باشد که منشأ بسیاری از دردهای او غم فراق از مبدأ است و بخش وسیعی از درد و رنجهای آدمی ‌را همین غم یا به تعبیر دیگر جدایی جزء از کل تشکیل می‌دهد‌. مولانا در مثنوی این غم را اضطراب غریبی می‌داند که با وصال حلاوت می‌یابد و منتج به معرفت انسان می‌شود‌:
چون ببیند نور حق ایمن شود ز اضطرابات شک او ساکن شود
تا کف دریا نیاید سوی خاک کاصل او آمد بود در اصطکاک
خاکی است آن کف غریب است اندر آب در غریبی چاره نبود ز اضطراب ۵۳ ـ ۲۴۵۱/۵
او بر آن است که دلیل رویکرد انسان به قبلههای متعدّد‌، عدم شناخت همین درد است و لذا از دریای شیرین الهی‌، جز آب شور نصیب او نمی‌شود‌:[۱۹۶]
و آنکه گردشها از آن دریا ندید هر دم آرد رو به محرابی جدید
او ز بحر عذب آب شور خورد تا که آب شور او را کور کرد ۱۸ـ ۱۱۱۷/۲
بازتاب چنین غمی‌ را در لابه لای ابیات مثنوی به صراحت می‌توان به گوش جان شنید. از نظر مولانا جلال الدّین بلخی فراق از حق، بزرگترین عامل رنج انسان است که صبر زیادی می‌طلبد و از همه‌ی رنج‌ها بالاتر است‌:
هم‌چنان ای خواجه‌ی تشنیع زن از بلا و فقر و از رنج و محن
لا شک این ترک هوا تلخی ‌دِهست لیک از تلخی بعد حق به ست
گر جهاد و صوم سخت است و خشن لیک این بهتر ز بعد ممتحن ۶۹ ـ ۱۷۶۷/۶
حتی لطف و عفو الهی، آدمی را به گناه برمیانگیزاند. نظیر این مطلب در مضامین برخی از ادعیهی معصومین نیز ذکر شده است. از آن جمله در دعای ابوحمزه ثمالی که بنا به نقل کتاب مصباح المتجهد و اقبال الأعمال از امام سجاد (علیه السلام) میباشد، روایت شده است: «بارالها! بردباری تو مرا بر نافرمانیات وادار و گستاخ کرده و پرده پوشیات مرا کم آزرم نموده و شناختم به وسعت نعمتت و بزرگی عفوت مرا به انجام حرامهای تو شتاب داده است.»[۱۹۷]
او همچنین در دیباچه‌ی مثنوی از تلخی فراق یار می‌گوید. اینکه کتاب ارزشمند او با صحبت از این موضوع آغاز می‌گردد، نشان از اهمیّت و اصل بودن این موضوع در دیدگاه مولانا است‌:
بشنو از نی چون حکایت می‌کند از جدایی‌ها شکایت می‌کند ۱/۱
مولانا معتقد است فراق از حقّ، فوق هر رنج و عذابی است‌ و آدمی را از انجام این امر باز میدارد:
از فراق و هجر می‌گویی سخن هر چه خواهی کن ولیکن این مکن
صد هزاران مرگ تلخ شصت تو نیست مانند فراق روی تو
تلخی هجر از ذکور و از اناث دور دار ای مجرمان را مستغاث
بر امید وصل تو مردن خوشست تلخی هجر تو فوق آتشست
گبر می‌گوید میان آن سقر چه غمم بودی گرم کردی نظر
کان نظر شیرین کننده رنجهاست ساحران را خونبهای دست و پاست ۱۹ـ۴۱۱۴/۶
او همه‌ی رنج‌ها را در برابر رنج فراق سهل می‌داند که گذراست‌:
جور دوران و هر آن رنجی که هست سهل‌تر از بعد حق و غفلتست
زآنک اینها بگذرند آن نگذرد دولت آن دارد که جان آگه برد ۵۷-۱۷۵۶/۶
تلختر از فرقت تو هیچ نیست بی پناهت غیر پیچاپیچ نیست ۳۹۰۲/۱
دوری از خدا و مبدأ وجود، آنچنان رنج بزرگی است که شادی‌های این دنیایی در برابرش دیده نمی‌شوند؛ از سوی دیگر شادی‌هایی که ما بصورت متعارف حاصل می‌کنیم، در حقیقت عذاب است؛ زیرا ما را از خدا دور نگه می‌دارد. از آنجا که ‌انسان دلبسته‌ی خویش است از سختی‌‌هایی که می‌‌بیند رنج می‌کشد. اما این سختی‌ها و رنج‌ها سراسر رحمت است؛ رحمتی نهان در جامه‌ی غضب. خدا انسان را دچار رنج و محنت می‌کند تا او دلبستگی به خودش را رها کند و برای وصول به خود حقیقی‌اش بکوشد.[۱۹۸] مشکل اساسی اکثر آدم‌ها این است که نمی‌دانند هر سختی و بلایی که بر سرشان می‌آید تنها سایه‌ای از جدایی‌ شان از خداست.
در واقع هستی انسان چیزی جدا از درد و رنج نیست. روحی که به عالم بالا تعلّق دارد وقتی به زمین می‌آید در اثر اُنس و علاقه به جسم مادی رنگ قوای حیوانی جسمانی بخود می‌گیرد و شهوات طبیعی حیوانی در او اثر می‌گذارد و روز به روز علاقه‌ی او به جسم و مادیّات افروزن‌تر می‌گردد؛ به گونه‌ای که در حیات دنیوی احساس شکنجه و رنج می‌کند. علّت اساسی این همه رنج در درون بشر همان دور افتادن از معارف روحانی و معنوی است. چرا که ‌انسان در این حال بر سر دو راه مابین روح و تن با معارف روحانی و شهوات جسمانی در تردد و حیرتی عظیم می‌افتد.
در تفسیر حدیث پیامبر که فرمودند: «لاتُفضِلُونِی عَلَی یونس بِن مَتی»، پیامبر به اسیران نظر میاندازد و آنها را پند میدهد. در هنگام این اندرز، مرگ ظاهری را سبب بیدارشدن آنها از خواب غفلت و تناول زهر آمیخته به قند (شهوات حیوانی و امیال شیطانی) را سبب غوطه ور شدن در فنا و مرگ میداند.[۱۹۹] در این حالت انسان از نظر مولانا مانند مرغی است که در قفس افتاده و آزادی می‌طلبد‌:
مرغ کو اندر قفس زندانی است می‌نجوید رستن از نادانی است
روح هایی کز قفسها رسته‌اند انبیا و رهبر شایسته‌اند
از برون آوازشان آید بدین که ره رستن تو را این است این
ما بدین رستیم زین تنگین قفس غیر این ره نیست چاره این قفس
خویش را رنجور سازی زار زار تا تو را بیرون کنند از اشتهار
کاشتهار خلق بندی محکم است در ره این از بند آهن کی کم است ۴۶ـ۱۵۴۱/۱<

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  pipaf.ir  مراجعه نمایید.

br/>رنج آدمی ‌به خاطر دوری از خداوند به این اصل مهم برمی‌گردد که ‌انسان و خدا دو موجود جدا از یکدیگر نیستند. انسانی که طالب خداست طالب موجودی غیر از خودش نیست، بلکه طالب خود حقیقی خویش است. برای یافتن خدا نباید به پیش رفت بلکه باید به خویش آمد. کل قلمرو هستی و عالم واقع به یک معنا موجودی واحد است و کثرت ظاهری عالم واقع فقط یک توهم است. موجودات کثیر و مغایر با یکدیگر که ما می‌بینیم در حقیقت مراتب، شوؤن، مظاهر و تجلیّات خداوند هستند که یگانه موجود حقیقی است.[۲۰۰]
۲-۶٫ نفس امّاره
مولانا در مثنوی به صورتهای مختلف نفس را به بت و بتگر تشبیه می‌کند و آن را سبب تولید رنجهایی از جانب خود انسان می‌داند‌. نفس امّاره بزرگترین دشمن بشر است که خود به تنهایی منشأ تمام گمراهی به شمار میرود‌. عرفا با الهام از سورهی یوسف آیهی ۵۳ منشأ همهی اعمال و اوصاف ناپسند را از نفس امّاره میدانند. از آنجا که این نفس جلوههای رنگ رنگ دارد، کامیابی سالک منوط به شناخت تمامی ابعاد و احوال متغیر آن نفس است[۲۰۱]:
مادر بت ها بت نفس شماست زانکه آن بت مار و این بت اژدهاست ۷۷۲/۱
این تشبیه نشان از ابعاد و کارکردهای گوناگون این قوه در وجود آدمی ‌دارد‌. نفسی که عقل با تمام عظمتش در برابر آن عاجز است و جهاد با آن در باور عارفان جهاد اکبر نامیده می‌شود‌:

Copyright © All rights reserved. | Newsphere by AF themes.