ژانویه 21, 2021

پژوهش – بررسی مفهوم رنج از دیدگاه بودا- قسمت ۴

1 min read

پادشاه که غیبت او را مشاهده کرد، پرسید:
مادرم کجاست؟
وقتی که فهمید مادرش رنجور است به بالین او شتافت و پس از ادای احترام از وی پرسید:
مادرم از چه رنجوری؟
مادر از روی شرم هیچ نگفت. شاه به قرارگاه خود باز آمد و همسرش را طلب کرد. او را نزد مادر فرستاد و به او گفت:
تلاش کن تا بدانی رنجوری مادرم از چیست!
همسر شاه به نزد مادر او رفت و به مالش پشت او پرداخت و علت ناخوشی را پرسید. پیداست که زنان اسرار خود را از یکدیگر پنهان نمیدارند و مادر شاه هر آنچه در دل وی گذشته بود را بیان کرد. بانوی شاه برگشت و واقعه را به شاه گزارش نمود. شاه گفت:
بسیار خوب برو و او را امیدواری بده من راهب را به پادشاهی مینشانم و مادرم نخستین همسر او خواهد شد و من نیز نائب شاه خواهم شد.
بودیستوه ابتدا پیشنهاد شاه را نپذیرفت و گفت:
چنین چیزی ممکن نیست.
اما سرانجام پس از پافشاری و خواهشهای بسیار موافقت کرد. شاه فرمانروایی را به بودیستوه واگذار نمود مادرش به مقام شهبانویی رسید و خود او نیز نایب بودیستوه شد.
بدین ترتیب آنها در هماهنگی تمام روزگار میگذرانیدند. اما چندی بعد بودیستوه که در مقام خانه سالاری از زندگی احساس نارضایتی میکرد در خود شوقی به زندگی زاهدانه یافت. پس با پشت کردن به عشق و ترک کردن لذّات و کامجویی به انزوا پناه برد. دیگر تنها مینشست و تنها میخوابید، گویی اسیری بود در زندان نفس خویش یا خروس محبوسی در قفس خویش.
پس ملکه با خود اندیشید: «شاه دیگر از من کام بر نمیگیرد. ایستاده باشد یا نشسته یا خوابیده همیشه تنهاست. البته او جوان است و نورس و من زن سالخوردهای بیش نیستم و بر سرم موهای خاکستری نشسته است. اگر به هر طریقی بتوانم چنین دروغی بگویم که سرورم یک تار موی خاکستری در سرت پیدا شده شاید به فکر کامجویی با من بیفتد.»
روزی به بهانه جست و جوی شپش در سر شاه ناگهان به او گفت:
سرور من، تو دیگر پیر شدهای بر سرت یک موی خاکستری رسته است.
آه عزیز من آن را بر کن و بر دست من نه.
ملکه تار مویی از سر بودیستوه کند و بیفکند، مویی از سر خویش بکند و به دست شاه گذاشت و گفت:
سرور من این موی خاکستری از آن توست.
با دیدن موی سپید، بودیستوه از ترس به لرزه درآمد و دانههای عرق بر پیشانی چون لوح زرّین او نشست. پس با خود به اندرزگویی پرداخت: «سوسیمه تو که جوانی بودی به پیری رسیدی، زمانی دراز همچون خوکی که در زبالهها و پلیدیها میغلتد در لجنزار لذّت جویی خود خواسته غوطهور شدی اکنون نیز توانایی ترک این لجنزار در تو نیست؟ آیا هنوز وقت آن نرسیده است که پا بر سر هوس گذاری به هیمهونت[۱۲۳] بروی و به دور از همه چیز راه و رسم تقوا پیش گیری؟»
و این بند نخست را زمزمه کرد:
زین پیش ترم سیاه و پرتوش
بد موی ز فرق تا بناگوش
زین گونه که دیده تو دیده است
امروز همه سرم سپید است
ای سوسیمه به وقت پیری
آن به که دمّه پیش گیری
تقوی طلبی و زهد جویی
جز دین ره دیگری نپویی
در همان هنگام بود که بودیستوه فضایل زندگی زاهدانه را در خاطر میگذرانید، ملکه نیز با خود میاندیشید که: «به امید بیدار کردن هوس انزواجویی را در وی بیدار کردم» و باز ترسان و اندیشناک فکر کرد: «برای انصراف او از ترک دنیا اکنون از زیبایی اندام او سخن خواهم گفت» و سپس این سروده را بر زبان راند:
ای شاه بزرگوارم، ای شوی
نی از تو که از من است آن موی
آن تار سپید را دمی پیش
از بهر تو کندم از سر خویش
پنداشتم این دروغ شاید
گیر و گره تو را گشاید
بخشنده شها بزرگوارا
بخشندگی آور این خطا را
چون غنچه نوشکفته باری
زیبا و جوان و شهریاری

دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir
Copyright © All rights reserved. | Newsphere by AF themes.