نوامبر 28, 2020

داستان کوتاه

1 min read
<![CDATA[]]>

سارتر نگران اين مسئله است که تصور شود او در پي حمايت از هرج و مرج يا تشويق به انتخاب صرفاً خودسرانه ارزشها و هنجارهاي اخلاقي است. استدلال او اين است که انتخاب يکي از دو امر الف و ب به معني اعلام ارزشمند بودن چيزي است که انتخاب کردهايم؛ (مثلاً اينکه الف از ب بهتر است) و اينکه “ممکن نيست چيزي براي ما خوب و خير باشد، مگر آنکه براي همگان چنين باشد.” ، به اين معني که شخص با انتخاب يک ارزش، آن را براي همه انتخاب ميکند. اگر من تصويري از خود رسم کنم و انتخاب کنم که چنان باشم، در حقيقت تصويري ايدئال از انسان به معني حقيقي کلمه رسم کردهام. اگر آزادي خودم را ميخواهم بايد آزادي همه انسانهاي ديگر را بخواهم. به عبارت ديگر، قضاوت درباره يک ارزش ذاتاً کلي است، البته نه به اين معني که افراد ديگر هم بالضروره با قضاوت من موافق باشند، بلکه به اين معني که تأکيد بر يک ارزش به معني تأکيد بر آن به عنوان ارزشي براي همه است. بنابراين سارتر ميتواند بگويد که او انتخاب غيرمسئولانه را تشويق نميکند. زيرا “در انتخابِ ارزشها و تصميم گرفتن براي هنجارهاي اخلاقي، من مسئول خود و همهام.” (کاپلستون، 1388، 434)
سارتر زيباترين سخنش را از لحاظ معنوي و اخلاقي چنين ميگويد:
من اخلاقي را که بر پايه مذهب، سنت، قراردادها و مفاهيم مجرد بنا شده باشد، قبول ندارم، من همان اخلاقي را که خودم ميگويم و انسان انتخاب ميکند، قبول دارم. وقتي که انسان، هر مقدسي را به عنوان مقدس انتخاب کرد، من آن را پايه اخلاقي ميدانم. (شريعتي، 1389، 31) و در جاي ديگر ميگويد:
من فقط به يک احساس احترام ميگذارم و عملي را که با اين احساس سرزند و انتخابي را که با اين هدف به وسيله انسان انجام شود، عملي اخلاقي ميدانم. کدام احساس؟ احساسي که هنگام انديشيدن در انتخاب راه، تصميم و عمل در انسان به وجود ميآيد؛ ملاک، اين است که در اين حالت اگر فکر کرديم و ميل داشتيم که اين عملي که ما انجام ميدهيم- مفيد يا مضر، خير يا شر- قانون رايج شود و همه آن را انجام دهند و عمل فردي ما قانون عمومي باشد، اين عمل، خير مطلق و اخلاقي است؛ و اگر دلمان ميخواهد فقط خود اين کار را انجام دهيم و کسي متوجه نشود، و راضي نيستيم ديگران آن را انجام دهند و يک قانون رايج شود، آن عمل، شر مطلق و غيراخلاقي است.(شريعتي، 1389، 32)
کييرکگور نيز در اين خصوص ميگويد:
هدف حرکت براي يک فرد وجودي، دستيابي به يک تصميم و نوسازي آن است.” انديشنده، با شکل دادن و نو ساختن خود در تصميمگيريهاي حساس، که به معني تعهد دروني تام ميباشند (به عنوان مثال، تصميمگيري درباره شغل، ازدواج و ايمان)، واقعيت اخلاقي پايداري بخود ميبخشد. “فرد در جريان خواستن به اين شيوه، در جريان جسارت ورزيدن براي برداشتن يک گام مصمم در اوج شور ذهني و با آگاهي کامل از مسئوليت جاودان فرد (که در توانايي هر انساني است)، چيز ديگري درباره زندگي ميآموزد، و ميآموزد که زندگي چيز بکلي متفاوتي از پرداختن يک سال در ميان به سرهم بندي يک دستگاه است. (بلاکهام، 1387، 15)
در بحث زيبايي شناختي نيز چنين است:
در فلسفه اگزيستانسياليسم، عمل، ايجاد کننده واقعيت و حقيقت است؛ و بيعمل، اعتقاد و عدم اعتقاد به چيزي، مساوي است. بي عمل مؤمن بودن، مساوي است با کافر بودن. زيرا به قول “رگريه” (Regrille) يکي از منتقدين هنر اگزيستانسياليسم: “هنرمندان بزرگ در آثاري که بوجود نياوردهاند، با بيهنران مساويند”. مثلاً فردوسي و مولوي که در بوجود آوردن شاهنامه و مثنوي، هنرمند و شاعرند، در آثاري که بوجود نياوردهاند، با ديگران ـ حتي کساني که از خواندن و نوشتن نيز عاجزند ـ مساويند، و اين در ذهنيت ماست که چون در کار خلق و آفرينش هنري هم نيستند، ـ عمل نميکنند ـ هنرمند و شاعرشان ميخوانيم. (شريعتي، 1358، 169)
دکتر شريعتي در اين مورد ميگويد: آيا “علم” بخاطر خود علم است يا به عنوان وسيلهاي در خدمت نياز انسانها، تودههاي مردم و جامعههاي بشري؟ آيا کسي که توانست اثري پديد آرد که احساسي برانگيزد، و با عناصر کلام قطعه زيبايي بسازد، شاعر است؟ يا شاعر کسي است که تمامي قدرتهاي بيان را به کار ميگيرد، تا انسانها را در نيل به هدفها ـ و آگاهي بخشيدنشان به زندگي و احساس، و مسئوليتها و ناهنجاريهاي سرگذشت و سرنوشتشان ـ ياري کند؟ کدام يک از اينها واقعيت است؟
از قول “نيچه” در يک جمله ميگويم: “هنر براي هنر”، “علم براي علم” و “شعر براي شعر”، فريبي است براي پوشاندن “نعش بودن” هنرمند يا دانشمند و ـ آبرومندانه ـ جلوهدادن گريزَش از تعهد و مسئوليتهاي اجتماعي! (شريعتي، 1358، 171)
فردي بودن مسئوليت
مضاميني مانند آزادي و اختيار و تصميم و مسئوليت در نزد تمامي فيلسوفان وجودي به نحو بارزي با اهميتاند. اين موضوعات بنيان وجود شخصي آدمي را ميسازند. اِعمال آزادي و توانايي به شکل دادن آينده است که انسان را از همة هستها يا کائنات ديگري که روي زمين ميشناسيم متمايز ميکند. از رهگذر تصميمهاي آزاد و مسئول است که انسان به گونهاي اصيل خودش ميشود. (مککواري، 1377، 8)
اصالت، يکي از ويژگيهاي فرد اگزيستانسياليست است. در واقع، فرديت وجودي و اصالت، ظاهراً مستلزم يکديگرند. يعني به تعبير فلسفه اگزيستانسياليسم، انسان به همان نسبت که فرد متولد ميشود اصيل نيز زاده ميشود. لذا حقيقتاً اصيل بودن يعني تحقق فرديت خود و بالعکس. “فرديت” و “اصالتِ” وجودي هر دو واژههاي به دست آوردني هستند. شخصي که از انتخاب و گزينش سرباز ميزند و به سيمايي صرف در ميان
جمعيت يا مهرهاي ناچيز در دستگاه ديوانسالاري تبديل شده توفيق اصيل شدن را از دست داده است. بنابراين ميتوانيم شخصي را که زندگياش را مطابق فرمان يا انتظار “همه” سپري ميکند، غيراصيل توصيف کنيم. (فلين، 1391، 109)
کريستين هانس پدرسِن در اثرش با نام مفهوم عمل و مسئوليتپذيري در آخرين تفکرات هايدگر مينويسد:
اغلب اين اعتقاد را داريم که اگر کسي در قبال اعمالش مسئول باشد، براي تصميمگيري انجام آن عمل، آرزوي انجام آن عمل و ديگر چيزها نيز مسئول است. لذا آن عمل بايستي از خود ريشه نشأت گرفته باشد و نميتواند دستآورد هيچگونه نيروي خارجي باشد. (Pedersen, 2009, 58)
اگزيستانسياليسم به فلسفهاي “فردگرا” معروف است. از نظر اگزيستانسياليستها فرد بودن در جامعه تودهوار ما يک کاميابي است نه يک نقطة شروع. به علاوه، هريک از اگزيستانسياليستها به شيوه خاص خود به اين موضوع ميپردازند. اما درونماية زيربنايي آن اين است که جامعة امروز از فردگرايي دور شده و به سمت انطباق گرايش يافته است. از اين جهت است که کييرکگور براي اين جماعت از واژه “عوام الناس”78 استفاده ميکند، نيچه به طرز زنندهاي از “گلّه”79 سخن ميگويد، هايدگر از “انسان منتشر”80، و سارتر از “يکي [چون همه]”. در هر مورد، مراد انديشيدن، عمل کردن، لباس پوشيدن، صحبت کردن و غيره است آنچنان که “ديگران” ميکنند. در داستان کوتاه لئو تولستوي با عنوان مرگ ايوان ايليچ، راوي که با جامعه همرنگ و از لحاظ اجتماعي جاهطلب است مدام به رفتار “متناسب” اشاره ميکند، تا آنجا که از عبارت فرانسوي متناسب “comme il faut” که مورد توجه افراد طبقه بالاتر جامعه است استفاده ميکند. به اين اعتبار، فرد شدن وظيفهاي است که بايد متقبل شد و بر حفظ آن پاي فشرد اما شايد هرگز نتوان بطور دائم به آن دست يافت. (فلين، 1391، 43)
فردريک کاپلستون در زمينه فرد شدن در تفکر اگزيستانسياليستي مينويسد:
هر انساني البته به يک معنا فردي است جدا از همه کسان و چيزهاي ديگر و فرد ميماند. در اين معنا از فرديّت حتي اعضاي يک غوغا81ي برآشفته نيز فردند. در عين حال به يک معني فرديّتِ اعضاي چنين غوغايي در يک آگاهي همگاني فرو ميرود. غوغا در چنگ يک حالت عاطفي همگاني است و اين واقعيت را همه ميدانند که غوغا دست به کارهايي تواند زد که هيچگاه اعضاي آن در مقام فرد درست همان کارها را نميتوانند کرد. (کاپلستون، 1388، 330) و در ادامه با آوردن مثالي ميگويد:
گيريم که انديشههاي مرا پيشاپيش آنچه مردم “ميانديشند” و واکنشهاي عاطفي مرا آنچه “مردم حس ميکنند” و کردارهاي مرا عرف اجتماعي پيرامونم معين کند. تا آنجا که وضع من چنين است ميتوان گفت که انديشه و احساس و کردار من همچون “يکي از مردم” است؛ يعني همچون عضوي از يک جمعيت بيشخصيت، نه همچون يک فرد معيّن. و اما، چون از اين، باصطلاح، بينام و نشاني خويش آگاه شوم و آغاز به ساختن و پرداختن اصول رفتار خويش کنم و استوار برحسب آنها عمل کنم، اگرچه معناي آن عمل کردن درست در جهت خلاف شيوه عرفي عمل در محيط اجتماعي پيرامون من است، به يک معنا ميتوان گفت که من فردتر شدهام، اگرچه به معناي ديگر همچنان همان فردم که بودم نه بيشتر و نه کمتر. اين بحث ما را در فهم اين گفته کييرکگور ياري ميکند که ميگويد: هر خيل ـ نه اين يا آن خيل، نه اين خيلي که اکنون هست يا آن که روزگاري بوده است، نه خيلي از مردم فرودست يا مردم فرادست، از توانگران يا تهيدستان، و جز آنها ـ در ذات خود بيحقيقت است، به اين دليل که فرد را بيحيا و بيمسئوليت ميکند، يا دست کم با فروکاستن وي به جزئي از يک کل حس مسئوليت را در او ضعيف ميکند. (کاپلستون، 1388، 331)
لذا کييرکگور فرد را مقولة اصلي فلسفهاش ساخت و هم او و هم اخلافش تأکيد کردهاند که فرد هنگامي که با تصميمهايي روبهرو ميشود که وجود در برابر او قرار داده است مسئوليتي انتقالناپذير را بر دوش گرفته است. بيشک اين فيلسوفان توجه ما را به چيزي جلب کردهاند که براي وجود داشتن به عنوان هستي انساني کاملاً بنيادي است. هر شخصي بايد در موقعيت فريد خودش تصميم بگيرد و او بايد خودش را مسئول تصميمش بشمارد. جنبههايي از وجود هست که اساساً در تنهايي صورت ميگيرد. مواجه شدن با مرگ مثال بارز تجربه در تنهايي است. (مککواري، 1377، 100)
کييرکگور، براي بسياري الگويي فراهم کرد که از آن پيروي کردند. تفکر او استفاده اندکي براي “انبوه” يا “خلق” دارد و در حقيقت آنان نيز در طول زندگيش با او همدلي اندکي داشتند. “انبوه، در خود مفهومش، عاري از حقيقت است و آن به دليل اين واقعيت است که انبوه فرد را کاملاً لجوج و غيرمسئول ميسازد يا دستکم با ناچيز گرداندن او درک او را از مسئوليت ضعيف ميکند.” با اين که ندامت و مسئوليت کمّيپذير يا تقسيمپذير نيست، در ميان انبوه از اين امور بدينگونه بحث ميشود، و اين بدان معناست که در واقع آنها حذف شوند. قدرتي که توده انبوه بر فرد دارد از راه ارعاب است. (مککواري، 1377، 116)
از اين رو کييرکگور ميگويد:
يک شهسوار ايمان مطلقاً نميتواند ديگري را ياري کند. يا فرد با پذيرش بار پارادوکس شهسوار ايمان ميشود، يا هرگز شهسوار ايمان نخواهد شد. در اين واديها همراهي مطلقاً نامتصور است. فقط خود فرد است که ميتواند هر تبيين دقيقتري از ماجراي اسحاق براي خود فراهم کند. و اگر هم به طور کلي تبيين اين ماجرا به قدر کافي ميسر باشد، باز هم فرد هرگز نميتواند به وسيله ديگران از حقانيت اين تبيين اطمينان حاصل کند بلکه بايد حقانيت آن را خودش به مثابه فرد پيدا کند. پس حتي اگر کسي چندا
ن بزدل و فرومايه باشد که بخواهد به مسئوليت ديگران شهسوار شود هرگز موفق نخواهد شد. زيرا فرد فقط به مثابه فرد، شهسوار ايمان خواهد شد، و بزرگي اين شهسواري، که من آن را به خوبي ميفهمم بيآنکه در اين جرگه وارد شوم، زيرا جرأت آن را ندارم، در همين است، اما هراسناکي آن، که آن را حتي بهتر ميفهمم، نيز در همين است. (کيير کگور، 1390، 99)
هستي، براي کييرکگور مقولهاي است مربوط به فرد آزاد. هستي داشتن، به معنايي که او آن را به کار ميبرد، به معناي تحقق بخشيدن به خويش از راه گزينش آزادانه ميان گزينهها با در گرو نهادن خويش است. بنابراين، هستي داشتن يعني هرچه بيشتر فرد شدن و هرچه کمتر به گروه تعلق داشتن. ميتوان گفت که معناي آن بر گذشتن از کليت به سود فرديّت است. (کاپلستون، 1388، 326)
هايدگر بشر را به دليل خاصي dasein ]دازاين، آنجا- بود[ ناميد (و واژه “من”، “فرد”، “ايگو” يا]]>

این مطلب را هم بخوانید :  دانلود پایان نامه ارشد درموردرأی داور، قانون نمونه، حقوق ایران

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copyright © All rights reserved. | Newsphere by AF themes.