ژانویه 17, 2021

منبع مقاله درباره قرن نوزدهم

<![CDATA[]]>

علم و آگاهى، در جهت مبارزه با “ناخود” اهتمام ورزد و به مهار و كنترل آن بپردازد و در مقابل، “خود” را پرورش دهد و آن را به كمال و تعالى رساند بر همين اساس، بحران هويت نيز از نفى “خود” و پذيرش “ناخود” و به تعبير ديگر، با بيگانگى از “خود” آغاز مى شود.
پيشينه تاريخى
معمولا مبدأ جعل مفهوم از خودبيگانگى را هگل، فيلسوف معروف آلمانى، مى دانند. با وجود اين، براى يافتن تاريخچه معنايى كه در وادى اين مفهوم قرار دارد بايد بسى دورتر رفت و تاريخ انديشه و دانش را از دوره هاى دورتر كاويد. به تعبير ديگر، از آن زمانى كه تعبير “انسان آرمانى” در ذهن و زبان آدمى روييد و انسان براى رسيدن به زندگى ايده آل، تفاوت و تمايز وضع موجود را با موقعيت ايده آل مجسم كرد، به حالت دورافتادگى و غربت و “از خود به در شدن” رسيد.8
به اعتقاد هگل، از خودباختگى نتيجه ناتوانى ما در فهم اين نكته است كه واقعيت عميقاً با افكار انسانى مرتبط است. وى با رد اين عقيده واقع گرايان كه واقعيت از ذهن انسان مستقل است، چنين استدلال مى كرد كه در “از خودبيگانگى” روح نسبت به خود بيرون پندارى دارد. اين بيگانگى زمانى رخت برمى بندد كه مردم به اين خودآگاهى برسند كه آنها موجوداتى متفكّرند و واقعيت جنبه اى از اين خودآگاهى است; اينكه اساساً واقعيت “عينى” مثل فرهنگ و محيط انسانى، افاضه هاى روح هستند.
هگل تأكيد داشت كه واقعيت را مى توان از طريق جدل، كه نظامى منطقى و سهوجهى (تز، آنتى تز و سنتز) دارد، درك كرد. اين نظام تناقض هاى منطقى را از بين مى برد; در نهايت، توافق بر سر مثال مطلق (= روح) حاصل مى شود. زمانى كه يك نفر به مقوله اى مثل طبيعت فكر مى كند، مجبور است به ضد آن يعنى تاريخ نيز بينديشد. با مطالعه درباره افزايش تنش ميان طبيعت و تاريخ در هر دوره زمانى، شخص متفكّر به دوره بعدى هدايت مى شود. موقعيت طبيعى آنچه را كه در تاريخ محقّق مى شود، شكل مى دهد و فعاليت هاى انسانى كه تاريخ را به وجود مى آورد، اوضاع طبيعى را تغيير مى دهد. سنتز انديشه درباره طبيعت و تاريخ هر عصرى سرآغاز عصرى جديد است.
از نظر هگل، اين بيگانگى، به ويژه نسبت به انسان و به عنوان جزئى از طبيعت، در اصل “گناه” (آدم و حوا) بيان مى شود. انسان به عنوان روح جزئى در طبع ذاتى خود از روح كلّى (خدا) بيگانه و جداست. جزئى بودن و پايان پذير بودن انسان وجه افتراق او از خداست. اصل گناه، اعتقاد به شرّ ذاتى انسان است كه حقيقتى ژرف تر از باور مردم امروزى به نيكى ذات اوست; زيرا شرّ چيزى نيست، مگر جزئيت. من هنگامى دست به كارهاى بد مى زنم كه به جاى هماهنگى با غايات كلّى و معقول، در پى غايات جزئى و شخصى خود باشم. شرارت و بيگانگى انسان از خدا به دليل روح پايان پذير و جزئى اوست. پس اين بيگانگى در واقع امر، جزء مفهوم انسان و حقيقتى بيرون از زمان است، ولى داستان “گناه” مانند داستان آفرينش، آن را به صورت واقعه اى كه روى داده است باز مى نمايد. بر حسب مفهوم صورت معقول، بيگانگى انسان از خدا، بازگشت او را به خدا لازم مى گرداند. اين نيز نه واقعه عملى، بلكه حقيقتى بيرون از زمان است. پس ذهن آدمى در عين جدايى از خدا، با او يكى است; زيرا انسان تنها روح جزئى و پايانى نيست، بلكه روح كلى و پايان ناپذير هم هست10 و اين بازگشت در عروج مسير ظاهر مى شود. وقتى هگل به رفع از خودبيگانگى خداوند به سبب كلّيت يافتن روح از طريق بازگشت مسيح اشاره مى كند، مراد او نفى تاريخ زمين نيست، بلكه با اين بازگشت، زمين و آسمان دوباره آشتى مى كنند; خدا و انسان و زندگانى روح مطلق باهم متّحد مى شوند. اين زندگانى، فعاليت منطقى هگلى است و نتيجه اى در قالب قضيه اى در منطق سنّتى. خدا براى اينكه واقعاً خدا شود، انسان مى شود. خدا و انسان، وحدت در عين كثرتند و يا حقيقت روحانى “واحد”ى اند كه خود را در استمرار كل، متكثّر مى سازند.
يكى از نكات تعجب آور اين است كه دو نهضت مهم ضد دينى قرن نوزدهم در عقايد خود از هگل استفاده كرده اند: مكتب لودويگ فوئرباخ و مكتب كارل ماركس، كه هر دو به نحوى موضوع از خودبيگانگى را مطرح نموده اند.
فوئرباخ شاگرد هگل بود، اما برخلاف او ديدگاهى كاملا مادّى و ملحدانه داشت. او نظريه “از خودبيگانگى” هگل را اقتباس كرد و آن را بر اصل الوهيت و اعتقاد به خدا تطبيق نمود. فوئرباخ به خدا اعتقاد نداشت و انديشه خدا و دين را زاييده طبيعت انسانى مى دانست:
هستى همانا جوهر انسان است. لحظه حسّاس تاريخ هنگامى خواهد بود كه انسان آگاه شود كه تنها خداى انسان، خود انسان است.
هگل تمام حقيقت را مظهرى از روح مطلق مى دانست، اما فوئرباخ معتقد بود كه اين روح همان طبيعت است و طبيعتْ منشأ انسان. از اين رو، با شلاير ماخر هم عقيده بود كه اصل مهم در دين عبارت است از: احساس توكّل محض; اما در عين حال، معتقد بود كه
آنچه انسان به آن اتكا دارد و خود را به آن متّكى مى داند چيزى غير از طبيعت نيست.
وى به جاى آنكه همچون هگل، آگاهى انسان را بازنمود خدا بداند، بر اين باور بود كه در انسان هيچ چيزى سواى خود انسان وجود ندارد; آنچه خداآگاهى ناميده شده است، چيزى غير از خودآگاهى انسان نيست. از اينجا روشن مى شود كه الهيّات، همان انسان شناسى است: “علم خدا همان علم انسان است، به خود و وجودش.” فوئرباخ با اين نظريه، واقعيت جهان مادّى را مجدداً مورد تأييد قرار داد و انسان شناسى را علمى جامع شمرد:
انسان، خود مقياس همه امور، و ميزان هر واقعيتى است.
به اعتقاد فوئرباخ، ريشه دين بايد در همان فصل ماهوى ميان انسان و حيوان باشد، اما تنها فصل انسان، “خودآگاهى” اوست نسبت به طبيعت و ذات خويش، و چون متعلّق اين خودآگاهى فقط اوست، پس مى گويد: خدا، مقصود واقعى اش انسان است. خدا بشر را به صورت خويش نيافريده، بلكه بشر خدا را به صورت خود آفريده است. بنابراين، ماهيّت دين عبارت است از: پرستش انسان به نام پرستش خدا.
خدايان آرزوهاى بشرى اند كه به صورت موجودات واقعى جلوه داده شده اند. خدا چيزى نيست جز اشتياق انسان به سعادتى كه در تخيّل به آن رسيده اند.
فوئرباخ در تلقّى دين به عنوان “تصويرى طراحى شده” از طبيعت اصيل انسان، از دين و الهيّات انتقاد مى كند. دين متضمّن از خودبيگانگى افراد از حقيقت راستين و گونه هاى وجودى خاصّشان است. وى معتقد است كه براى شناخت گوهر راستين دين و تقليل الهيّات به مردم شناسى (انسان شناسى) اين امر ضرورى است. طبق نظر فوئرباخ، نتيجه اجتناب ناپذير انسانى كردن خدا بايد تصديق به اين امر باشد كه خداى مطلق چيزى بيش از فرافكنى اميال و آرمان هاى انسانى نيست. مرحله نهايى در روند و جريان انسانى كردن خدا بايد اذعان به اين امر باشد كه موضوع و متعلّق دين خود انسان است. فوئرباخ مى نويسد:
انسان قبل از آنكه طبيعت خود را در خود بيابد، آن را ابتدا همچون يك امر خارج از خود درك مى كند و او در اولين وهله، طبيعت خاص خود را به صورت طبيعت وجود ديگر مشاهده مى كند.
از ديدگاه شلاير ماخر، ماهيّت خودآگاهى دينى به گونه اى است كه وجود رهايى بخش را مى توان از آن استنتاج كرد; اما به نظر فوئرباخ، اين از خودآگاهى چيزى نيست، مگر تقريباً همان آگاهى آدميان از خودشان. اين تجربه خود است نه خدا:
خداآگاهى تنها همان خودآگاهى است نه مقوله اى متفاوت در باب تجربه بشرى.
كارل ماركس كه وارث اصلى فوئرباخ است، نظريه انسان گرايانه فوئرباخ را پذيرفت، اما آن را راديكال كرد. به نظر او، دين فرافكنى انسانى در عالم خيال است و هيچ تحققى در عالم خارج ندارد. “دين آهِ مخلوقات رنج كشيده است” و سازگار شدن ايشان با محروميتشان. “دين افيون مردم است”و از اين رو، “به عنوان يك خوش بختى توهّمى و غيرواقعى براى خوشبخت كردن حقيقى مردم لازم است.”
همان گونه كه گذشت، ماركس نيز همانند فوئرباخ پيرو هگل بود، حتى پس از اينكه از هگل جدا شد تا نظام خاص خود را صورت بندى كند، عميقاً تحت تأثير وى بود. ماركس ايده آليسم هگل را رد كرد، اما مفهوم از خودبيگانگى و ايده حركت تاريخ به وسيله فرايند وسيع تضاد را رد نكرد، بلكه اين دو ايده را در ماترياليسم خود گنجاند و آنها را در كانون نظريه خويش درباره انسان قرار دارد. وى بر آن است كه تاريخ در واقع صحنه بزرگى از تضاد است و هگل در اينكه “از خودبيگانگى” را در كانون تاريخ قرار داده، بر حق است، ولى او نتوانست تشخيص دهد كه از خودبيگانگى و پيشرفت تاريخى، ريشه عميقى نه در ايده ها، بلكه در واقعيت هاى اساسى مادّى زندگى دارند.
گرچه ماركس، تحليل فوئرباخ در مورد انديشه خدا و از خودبيگانگى انسان را پذيرفت و حتى وى را در حد يك “منجى” مورد ستايش قرار مى داد، با اين حال، تحليل فوئرباخ را ناتمام مى دانست. فوئرباخ نشان داده بود كه ايده و انديشه خدا نوعى جدايى و از خودبيگانگى در آگاهى انسان است; يك فرافكنى از طبيعت خود انسان به آسمان ها. اما ماركس احساس كرد كه فوئرباخ به نحو كافى اين مسئله را بررسى نكرده است; چراكه اين از خودبيگانگى رخ داده است. پاسخ اين سؤال براى ماركس ـ كه در اين زمان طراحى نظريه اش را در باب مبناى اساسى اقتصادى فرهنگ انسانى شروع كرده بود ـ آشكار بود: از خودبيگانگى، علل اجتماعى داشت. براى نمونه، ماركس در كتاب تزهايى درباره فوئرباخ چنين مى نويسد:
فوئرباخ كارش را از خودبيگانگى مذهبى و تقسيم جهان به دو جهان مذهبى و تخيّلى و جهان واقعى، آغاز مى كند. كار فوئرباخ جهان مذهبى را بر مبناى تحليل بنيادهاى دنيوى اش فرو مى ريزد. ولى او اين واقعيت را ناديده مى گيرد كه تازه پس از تكميل اين كار، كار اصلى مى ماند كه بايد انجام گيرد; زيرا اين واقعيت كه بنياد دنيوى از خودش جدا مى شود و به عنوان يك قلمرو مستقل در آسمان ها استقرار مى يابد تنها با انشقاق نفس و با خود تناقض داشتن اين پايه دنيوى، قابل تبيين است. اين مبناى دنيوى نخست بايد در تناقض هاى درون خودش شناخته آيد و سپس با يك عمل انقلابى اين تناقض از ميان برداشته شود.
نقد و بررسى: با تأمّل در ديدگاه هاى هگل، فوئرباخ و ماركس روشن مى شود كه وجه مشترك آنها درباره دين و از خودبيگانگى آن است كه هر سه، دين را موجب از خودبيگانگى بشر مى دانند و بر اين باورند كه تنها زمانى انسان مى تواند خويشتن خويش را بيابد كه دين را كنار بگذارد. البته هگل در آثار خود به دو نوع دين اشاره مى كند: نخست دينى كه انسان را مقهور و ذليل مى كند و به پاى خدايان قربانى نمايد; مانند يهوديت، و ديگرى دينى كه انسان را احيا و بزرگ مى كند. وى دين از نوع اول را موجب از خودبيگانگى مى داند، ولى خصوصيات دين نوع دوم بر اديان الهى منطبق نيست. همچنين گرچه هگل از خدا و روح مطلق سخن مى گويد، اما خداى هگل به كلى با خداى اديان كه دين داران به آن معتقدند متفاوت است.27
در ميان متفكران مزبور، ماركس بيش از ديگران مسئله از خودبيگانگى را مطرح كرده است. در انديشه وى از خودبيگانگى دينى انسان، همچون ساير جنبه هاى از خودبيگانگى انسانى، ريشه در شرايط زندگى اجتماعى و تضادهاى طبقاتى دارد كه آن نيز به نوبه خود وابسته به روابط توليدى و زيربناى اقتصادى جامعه است. بر اساس تحليل ماركس، دين محصول تعارض هاى طبقاتى است و طبيعتاً نمى تواند در دوره اشتراكى اوليه وجود داشته باشد. اما اين امر با شواهد و دلايل تاريخى موافقت ندارد; زيرا بررسى هاى انجام شده در تاريخ اديان، به ويژه اديان ابتدايى، نشان مى دهد كه آثار پرستش و نوعى اعتقاد دينى از]]>

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copyright © All rights reserved. | Newsphere by AF themes.