آوریل 14, 2021

منبع مقاله درباره گروه همسالان، آداب و رسوم، اوقات فراغت

1 min read
<![CDATA[]]>

گروه همسالان (Peer group)
همسالان از راههايي منحصر به فرد و عمده در شکل گيري شخصيت ، رفتار اجتماعي ، ارزشها و نگرشهايي يکديگر دخالت دارند . کودکان از طريق سر مشق دهي اعمالي که قابل تقليد است . با تقويت يا تنبيه پاسخهاي خاص و يا ارزشيابي فعاليتهاي يکديگر و بازخوردي که به يکديگر مي دهند بر يکديگر تاثير مي گذارند ( ماوسن ، 1368 : 502 ).
از ديدگاه ماوسن ،همسالان در مفهوم از خود يا خود انگاره (self concept) آنان تاثير مي گذارند آنچه در روابط بين همسالان اهميت دارد وابستگي هاي خاصي است که بين آنان ايجاد مي شود .دوستان براي کودک تکيه گاهي محسوب مي شوند وبه او احساس ايمني مي دهند . آنان حکم درمانگر قابل اعتماد و سرمشق رفتاري را براي کودک دارندو اعمال کودک را که معيارهاي متفاوت از معيارهاي بزرگ دارند، ازريابي مي کنند (ماوسن ،506).
همسالان ، جهان دوم نوجوانان را تشکيل مي دهند . جهان والدين و جهان همسالان .اين دو جهان مي توانند در کنار يکديگر در حالي که بخش مشترک کوچکي نيز دارند ،وجود داشته باشند .دنياي همسالان خرده فرهنگي است که از بسياري جهات تحت تاثير فرهنگ بزرگتري است که کودک در آن زندگي مي كنند ولي در عين حال تاريخچه ، سازمان جمعي و نيز ابزار انتقال آداب و رسوم فرد از نسلي به نسل ديگر را دارد. گروه همسالان مهارتهاي اجتماعي مهمي را به فرد مي آموزند که بزرگسالان به هيچوجه نمي توانند آنها را به وي بياموزند . در ميان گذاشتن مشکلات ،تضادها و احساسات پيچيده اطمينان بخش است .
در دوره نوجواني که دورة فاصله گرفتن از خانواده است ،گروه دوستان اهميت خاصي مي يابد . در اين دوره نوجوان از جهات مختلف از همسالان خود اثر مي پذيرد . دراين دوره روابط نوجوانان با دوستان خود گرمتر از روابط او با اعضاي خانواده است و بسياري از اطلاعات جنسي وغير جنسي را بدست مي آورد . نوجوان ، دوستاني را انتخاب مي کند که از نظر علايق ،ارزشها و باورها و نگرش ها همانند او باشند . زيرا چنين فردي حمايت بيشتري از او خواهند کرد و از نظر رفتار و سر گرميهاي اوقات فراغت و نگرش نسبت به مدرسه و پيشرفت تحصيلي باوي همانندي دارند ( لطف آبادي ، 1380 : 143 ).
اريکسون نيز به تاثير بالقوه نيرومند گروههاي همتا بر رشد “هويت من” در نوجواني اشاره نمود. به نظر اريکسون معاشرت بيش از اندازه با گروهها و فرقه هاي افراطي متعصب يا همانند سازي وسواسي با شمايل فرهنگي عامه ، مي تواند رشد من را محدود کند ( شولتز، 1381 : 249 ).
نقش ” خود” در اجتماعي شدن
خود (Self) هستة اصلي نظرية شخصيت را تشکيل مي دهد و انسان به وسيله گرايش به شکوفا شدن و بهبود بخشيدن خود برانگيخته مي شود . “خود عبارت از مجموعه ويژگيهايي فردي است که تفاوت فرد از ديگران و يا شباهت او به ديگران را بيان مي کند ” ( بدارو ديگران ،1380 :31 ).
از ديدگاه روزنبرگ ،خود به معني جامعيت انديشه ها و احساساتي است که فرد در ارجاع به خودش به عنوان يک شناخت عيني دارد ( رتيزر، 1379 : 289).
از ديدگاه بعضي از انديشمندان ،اجتماعي شدن فقط حاصل تاثيرات عوامل بيروني نيست بلکه نيروهاي خود ما نيز در شکل گيري منش و شخصيت ما نقش دارند .
بنا به نظر اريک فروم ، روانکاو اجتماعي ، “ما بوسيلة ويژگيهاي اجتماعي ،سياسي و اقتصادي جامعه مان شکل مي گيريم ،با اين حال ،اين نيروها به طور کامل منش ما را تعيين نمي کنند . ما عروسکهاي خيمه شب بازي نيستيم که به نخ هايي که جامعه آنها را مي کشد واکنش نشان دهيم . بلکه مجموعه اي از ويژگيها يا مکانيسم هاي روان شناختي داريم که بوسيلة آنها ماهيت خود و جامعه ما را شکل مي دهيم”( شولتز ، 1379 : 205 ).
خود اساساً ساخته شده خاطرات گذشته و پيش بيني آينده متصل به عصر در حال تغييرات و اين خودها به ما از ساخت مداوم واژه ها اطلاع مي دهند و از زندگي خودها در يك دنياي حاضر ديگران خبر مي دهند و اينكه ديگران به طور كامل قابل فهم نيستند . (Gordon Mathew / 2000:13)
خود به تنهايي در اجتماعي شدن نقش ندارد، بلکه حاصل کمک کنش و مکانيسم هاست . اين تفکيک و تميزها فقط جهت تحليل علمي است . در کل،خود در ديالکتيک ميان فرد و جامعه که شامل همه موارد فوق است به رشد و نمو خود ادامه مي دهد . بازي کردن ، کار ،فعاليت داشتن و نمود خود در زندگي روزمره در پرورش خود و اجتماعي شدن آن موثر است. از ديدگاه يونگ ،چهار کنش خود را در درک موقعيت خويش کمک مي نمايند . اين چهار کنش عبارتند از احساس (Feeling) ، الهام (Intuition) ، ادراک (Perception) ، تفکر Thinking . ( فيش و فرانک ، 1369 : 51 )
نقش ديگران مهم و تعميم يافته در هويت يابي
ديگران مهم (Signi ficant others) يا تاثير گذار کساني هستند که شخص به آنان توجهي خاص دارد ارزيابي آنان افعال و اميال را پاداش مي دهد . ديگري تعميم يافته عبارت از ادغام ارزيابي ها و ارزش هاي ديگران موثر و به ويژه ديگراني که در نزد شخص مرجع محسوب مي شوند. (گرث و ميلز ،1380 : 140 )
از ديدگاه “گرث و سي رايت ميلز” ، جامعه شناسان حوزة انتقادي ،ديگران مهم نقش اساسي در اجتماعي شدن افراد دارند .اين دو معتقدند براي درک و شناخت آدمي چهارمفهوم مفيد است . اين چهار مفهوم تاثير بسزايي از ديدگاه ما در اجتماعي شدن دارند .
1- ارگانيسم
2- ساختار رواني
3- شخص
4- خود ساختار منش (1380 : 56 )
اريک اريکسون نيز به تاثير بالقوه و نيرومند گروههاي همتا بر رشد هويت من درنوجواني اشاره مي نمايد. به نظر اريکسون ،معاشرت بيش از اندازه با گروهها و فرقه هاي افراطي ، متعصب يا همانند سازي و سواسي با شمايل فرهنگي عام مي تواند رشد من (Ego)را محدود کند. (شولتز ، 1380 :249 )
مفهوم همانند سازي (assimilation) به نوعي به ديگران تعميم يافته (Generalized others) اشاره دارد. همانند سازي مفهومي است که از نظرية روانکاري فرويد نشات گرفته و به فرايندي اطلاق مي شود که به موجب آن کودک تلاش مي کند خصوصيات شخص ديگري را دروني کند . ( ماوسن،1368 : 454)
از طريق همانندسازي نگرش ها ،علايق، رفتارها و لباس پوشيدن و الگوهاي رفتار مادري خود را مي گيرد.
از ديدگاه ماوسن همانندسازي با تقليد متفاوت است ، تقليد صرفاً تکرار واکنشهاي مشخص وقابل مشاهدة ديگران است . حال آنکه همانند سازي ظريف است که به موجب آن کودک الگوهاي کلي و گسترده تفکر را دروني مي کند . همانند سازي نشان دهندة پيوند عاطفي شديد کودک با شخص است که با او همانند سازي کرده حال آنکه تقليد چنين نيست از ديگر جوانب مهم همانند سازي ادراک کودک از شباهت بين خود و شخص ديگر است ووقتي کودک به اين شباهت پي برد اين اعتقاد در او ايجاد مي شود که با آن الگو خصوصيات مشترک دارد
مفهوم وتعريف انگيز? پيشرفت
در يک تقسيم بندي ، انگيزه را به انگيزه هاي فطري واجتماعي تقسيم مي کنند. انگيزه هايي همچون انگيزه حسي ، کنجکاوي ، فعاليت ودرستکاري که مسقل از انگيزه هاي ديگر هستند و شامل رفتارهايي مي شوند که ذاتاً برانگيزاننده اند “انگيزه هاي فطري” ناميده شده اند. انگيزه هايي که در اثر ارتباط با ديگران در انسان ايجاد مي شوند “انگيزه هاي اجتماعي” ناميده شده اند. اين انگيزه ها را به اين سبب اجتماعي مي گويند که در گروههاي اجتماعي بويژه در خانواده آموخته مي شوند.
انگيزه هاي اجتماعي چون آموختني هستند نيروي آنها در افراد مختلف، بسيار متفاوت است و
يکي از مهمترين عوامل براي پيش بيني و تعيين رفتار انسانها پي بردن به انگيزه ها يا انگيزش هاي آنها است. اگر ما انگيزه ها را از نمون? افراد استنباط نماييم و اگر استنباطهاي ما درست باشند، ابزار نيرومندي براي تبيين رفتار آنها در دست خواهيم داشت و در موقعيتي قرارداريم که مي توانيم در بار? آنچه در آينده انجام خواهند داد تا حدي قادر به پيش بيني باشيم.و يکي از مهمترين انگيزه هاي اجتماعي که رفتار آدمي را تحت تأثير خود قرار مي دهد انگيزه پيشرفت است.
اين انگيزه علاوه بر اينکه در سازمان ها، نهادها ومراکز صنعتي، مي تواند موجب پيشرفت آنها شود، قادر است تأثيرات چشمگيري را در امر تعليم وتربيت ايجاد نمايد. مثلاً انگيزه پيشرفت، قادر است دانش آموزان را براي درس خواندن برانگيزاند، يادگيري را تسهيل نمايد و موجب افزايش تلاش، کوشش وپشتکار در امر تحصيل شود (باقري،1371).
انگيزه پيشرفت، ميل واشتياق يا تلاش وکوششي است که فرد براي دستيابي به يک هدف يا تسلط بر اشياء، امور و يا افراد و انديشه ها ويا يک معيار متعالي از خود ابراز مي دارد (ويلدر ، 1989).
به اعتقاد موري (به نقل از هجل و زيگلر ،19922) انگيزه پيشرفت به مفهوم انگيزه غلبه بر موانع و مبارزه با آنچه که به دشوار بودن شهرت دارد مورد استفاده قرار مي گيرد. وي در توصيف نيازهاي درونزاد نياز به پيشرفت را به انجام دادن کاري دشوار، مهارت يافتن، دستکاري کردن يا سازمان دادن موضوعات فيزيکي، انسانها و يا انديشه ها به گونه مستقل وسريع، چيره شدن بر موانع، بدست آوردن معيارهاي بالا، بهبود بخشيدن به خود وبرتري جستن، رقابت وهم چشمي با ديگران تعريف مي کند (هومن،1379).
مک کللند (1961) اظهار داشت که انگيزه پيشرفت، نوعي سائق يا تمايل دروني دربعضي از افراد است که رفتار آنها را تقريباً در تمام موقعيت ها، هدايت مي نمايد و ارتباط تنگاتنگي با رفتاري پيشرفت مندانه (پيشرفت گرا) دارد، به نحوي که رفتارهاي پيشرفت مندانه افراد نيز، نشانه هايي از انگيزه پيشزفت آنها به دست مي دهد (باقي،1372). به عبارت ديگر، مک کللند (1961)،
پيشرفت گرايي را اساسي ترين عامل انگيزشي در رفتار رهبران سازمانها، خطرجويان، بنيان گذاران اقتصاد جهان و به طور کلي، افراد کار آفرين مي داند.
کورمن(1977) معتقد است که انگيزه پيشرفت، عبارت است از آرزو براي پيشي گرفتن بر يک رفتار ويژه که آن رفتار ويژه، به صورت ملاک يا معيار در آمده باشد.(کورمن،1977؛ترجمه:شکر شکن،1370).
فلد،رولاند و گلد (1979) معتقد هستند که انگيزه پيشرفت ، عبارت است از گرايش همه جانبه به ارزيابي عملکرد خود، با توجه به عالي ترين معيارها، تلاش براي موفقيت و عملکرد و برخورداري از احساس شادي ولذتي که با موفقيت در عملکرد همراه است(ماسن وهمکاران،1979؛ترجمه:ياسايي،1370).
گيج و برلاينر (1992) معتقدند که انگيزه پيشرفت، عبارت است از شوق وعلاقه به موفقيت در کليه زمينه ها، يا در زمينه فعاليتي خاص و برتري جستن در کارها.(گيج و برلاينر،1992؛ترجمه خوئي نژاد و همکاران،1374)
رابينز (1993) معتقد است که انگيزه پيشرفت، گرايشي براي پيشي گرفتن از ديگران و تلاش براي دستيابي به موفقيت و پيشرفت با توجه به ملاکهاي مشخص مي باشد.
ريو (1995) اظهار داشت که انگيزه پيشرفت، عبارت است از نيرو يا محرک انجام دادن خوب کارها در مقايسه با معيارهاي عالي. (ريو،1995؛ترجمه سيد محمدي،1376).
بطور کلي، انگيزه پيشرفت، در بر گيرنده الگويي از برنامه ريزي، اعمال واحساس هايي است که با تلاش براي دستيابي به نوعي برتري، مرتبط مي باشد. انگيزه پيشرفت لزوماً چيزي همانند تکاپو براي موفقيت هاي قابل مشاهده، مانند کسب نمره هاي بالا در آزمون مقام هاي جامعه پسند ويا درآمد بالا نيست.
اگر چه انگيزه ياد شده در بر گيرنده طراحي، تدبير انديشي وتلاش براي برتري است(بال،1977؛ترجمه: مسدد،1373).
علاقه به مطالعه]]>

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copyright © All rights reserved. | Newsphere by AF themes.